نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
روزنه ی تاریخ

روزنه ی تاریخ

آن كسی را كه در اين ملك سليمان كرديم

ملت امروز يقين كرد كه او اهرمن است

«عارف»

 

پيش گفتار:

 

از همه ی دوستان بابت اين تاخير های طولانی مدت عذرخواهی می كنم.به هر حال می دانم با اين تاخيرهای طولانی مدت رشته ی كلام از دست من نيز به در خواهد رفت و تناسب مطالب به هم خواهد خورد.تلاش خواهم كرد تا از اين پس حد اقل دو باردر ماه به روز رسانی داشته باشم و در اين به روز رسانی ها تابع نظم و دقت باشم.در ضمن از اين كه مدتی پيام گير اين تارنگار به صورت تاييدی بود از تمامی شما دوستان گرامی عذرخواهی می كنم.متاسفانه شخصی با فحاشی های خود مرا مجبور به اين كار كرد.اگر اين توهين ها تنها به من بود مسلما از انتشار آن ها جلوگيری نمی كردم اما متاسفانه او اين فضا را برای توهين به دوستان برگزيده بود كه تصميم گيری در اين باره از عهده ی من خارج بود.به هر حال سانسور به هر شكل و صورتی از ديد من مذموم و ناپسند است.

 

در گفتار پيش بحث را تا زمان دستگيری گروه 53 نفر به پيش برديم و در اين گفتار ابتدا به اوضاع اين گروه در زندان می پردازيم كه بی شك صحنه های جالبی را درباره ی تاريخ حزب توده و به طور كلی جنبش های چپ در ايران پيش چشم ما به تصوير خواهد كشيد.بعد از آن به چگونگی تشكيل توده خواهيم پرداخت.

 

_________________________________________________

 

53 نفر در زندان، از تئوری تا عمل

 

به هر ترتيب اين جمع خواسته يا ناخواسته ملقب به پيش قراولان جنبش روشنفكری در ايران و يا به تعبير بزرگ علوی - كه خود نيز از اعضای 53 نفر بود - گل های سرسبد روشنفكری ايران شدند.اين جمع به لحاظ سطح فكری و عقيدتی در يك تراز نبودند و هر يك به لحاظ ويژگی های اخلاقی از ديگری متمايز بود.اشخاص مطرح و شاخص اين جمع عبارت بودند از دكتر ارانی ، ايرج اسكندری ، دكتر رادمنش ، خليل ملكی ، كامبخش ، آرداشس آوانسيان و دكتر يزدی و دكتر بهرامی.در ميان اين جمع ايرج اسكندری ، ملكی و ارانی در دادگاه دفاعيات جالبی داشتند كه تا مدت ها در حزب توده زبانزد بود، گو اين كه مدتی بعد خليل ملكی از حزب طرد شد و ديگر از او نامی به ميان نيامد (كه در جای خود به اين موضوع خواهيم پرداخت).اما در محيط زندان بود كه ويژگی های اين افراد كم كم نمود عينی يافت.دسته ای مانند آوانسيان، كامبخش (كه در مراحل بازجويی با مقامات كاملا همكاری می كرد) و بهرامی كم كم به اين فكر افتادند تا جای ارانی را در زندان بگيرند و جوانان را نسبت به او بدبين كنند.اما مرگ ارانی در زندان برنامه ی آنان را كاملا وارونه كرد.ارانی ناگهان تبديل به بت حزب شد و از او داستان ها ساختند و هر يك می كوشيد تا خود را به او نزديك تر نشان می دهد.اين فرصت طلبی ويژگی بارزی بود كه بعد ها در رفتار و جهت گيری های كلی حزب نيز نمود پيدا كرد.ديگر موردی كه در همين سال های زندان مشاهده شد و اساس سياست های توده در سال های آتی نيز بود موضع كاملا انفعالی آنان در قبال تصميمات حزب كمونيست شوروی بود.در آن سال ها دو نفر از اعضای برجسته ی حزب كمونيست كه از انقلابيون درجه اول بودند ( زينوويف و كامنف ) منحرف از آرمان های انقلاب اعلام و در شوروی محاكمه شدند.در آن سال ها استالين بسياری از انقلابيون قديمی را به همين شكل حذف می كرد.هنگامی كه اين خبر به اعضای 53 نفر رسيد بدون اين كه درباره ی اين مساله فكر كنند كه چرا اين افراد به چنين جرمی محاكمه می شوند و بر اساس چه استدلالی اين كار صورت می گيرد همگی نظر حزب را بی چون و چرا پذيرفتند.در زندان گروهی از كارگران مبارز نفت جنوب ( مشهور به دسته ی يوسف ) با اين مشی مخالفت داشتند و نظرشان بر اين بود كه بايد در اين باره گفت و گو كرد تا حقيقت در اين باره مشخص شود.اين پيشنهاد چنان رهبران 53 نفر را بر افروخته كرد كه ايشان تصميم به بايكوت گروه يوسف در زندان گرفتند و بعد ها هم كه از زندان آزاد شدند برای افراد اين گروه دردسرها تراشيدند.بدين گونه بود كه «گل های سرسبد روشنفكری ايران» گفت و گویی ساده را نيز تاب نياوردند و اين چنين متعصبانه پيرو سياست های استالينيستی شوروی بودند.

 

تشكيل حزب توده

در دوران پس از زندان و در دوران پس از شهريور 1320، گروهی از اين افراد اقدام به تشكيل حزب توده ی ايران كردند.بايد اذعان داشت به رغم تمام انتقاداتی كه بر عمل كرد توده وارد است، حزب توده منسجم ترين تشكل سياسی در ايران بود كه به عقيده ی من حتی تا امروز نيز هيچ يك از احزاب و تشكل هایی كه در اين مرز و بوم رشد و نمو يافتند از چنين انضباط حزبی و سازمانی برخوردار نبودند.

 

اساس نامه ی حزب توده عموما بر ويژگی های ملی بيش تر تاكيد دارد تا بر ويژگی های كمونيستی.شايد علت آن را در اين نكته بتوان جست كه در آن دوران رهبران حزب به دنبال جلب نظر عموم بودند و چندان مايل نبودند تا پرده از تمابلات باطنی آنان بيفتد.به هر حال حزب توده با دبير كلی سليمان ميرزا اسكندری كه از يادگار های دوران مشروطه بود و از روشنفكران آن دوره به حساب می آمد آغاز فعاليت خود را رسما اعلام كرد.در زمان تشكيل حزب توده خليل ملكی عضو اين حزب نبود.اما گروهی از جوانان حزب كه عضو 53 نفر بودند مانند عبد الحسين نوشين و احسان طبری و جودت و قاسمی و كيانوری و چند تن ديگر او را تشويق به حضور در حزب كردند.

 

اولين آزمون برای حزب توده

اولين چالش جدی درون حزبی برای توده ای ها در 1323 رخ داد.در اين سال ها توده تقريبا هويت خود را يافته و حتی در مجلس نماينده داشت.در اين سال شوروی از ايران تقاضای امتياز بهره برداری از نفت شمال را كرد.نكته ای كه اين پيشنهاد شوروی را در نزد اعضای حزب پيچيده مي ساخت اظهار نظر دكتر رادمنش نماينده ی حزب در مجلس چهاردهم بود كه پيش از اعلام اين پيشنهاد  به نمايندگی از سوی حزب با دادن هرگونه امتياز به هر كشور خارجي مخالفت نمود. اما پس از اعلام درخواست شوروی در حزب اختلاف نظر پيش آمد. به نظر مي آيد كسانی هم چون دكتر رادمنش و دكتر كشاورز و ايرج اسكندری با اعطای امتياز به شوروی مخالفت می كردند و در مقابل كسانی چون كامبخش و رضا روستا از اين پيشنهاد جانب داری مي كردند.به هر حال قدرت كامبخش در حزب به عنوان موسس و از آن مهم تر تسلطی كه دولت شوروی بر حزب توده داشت، توده را در دفاع از پيشنهاد شوروی متفق القول ساخت.اين تصميم البته با روحيات اعضای جوان حزب سازگاری نداشت اما برای حفظ آبروی حزبی تلاش بر دفاع از آن داشتند از جمله اين اقدامات مي توان به مقاله ی احسان طبری در روزنامه ی مردم به تاریخ 19 آبان 1323 اشاره كرد.ملكی هم كما اين كه با اين موضع مخالف بود- و اين مخالفت را در جلسات كميته های حزبی بيان مي كرد- علي رغم ميل باطنی خود در مقاله ای در روزنامه ی رهبر مورخ 29 آذر 1323 سياست حزب را به عنوان مقابله ای با نفوذ سياست های انگلستان برای خنثی نمودن آن ياد كرد.از جمله اقدامات حزب برای پذيرش اين امتياز از سوی دولت، تظاهراتی بود كه حزب به هنگام آمدن كافتارادزه- معاون وزارت خارجه شوروی- برای مذاكره با دولت ساعد به راه انداخت و اين همان تظاهراتی است كه جلال آل احمد- كه آن زمان از جوانان برجسته ی اصلح طلب توده بود- در خاطراتش از آن چنين ياد مي كند كه‌ در حين تظاهرات [جلال آل احمد] به گوشه ای گريخته و زار زار گريه می كند. در اين ماجرا بود كه وابستگی بيش از حد سران توده در پيروی از اميال رهبران شوروی آشكار شد.

 

داستان نفت شمال بخش كوچكی از داستان شيدایی حزب توده به شوروی بود. بی عملی محض حزب در قبال مسايل داخلی و خارجی و مطيع محض شوروی بودن آنان حوادث تلخی را برای ايران رقم زد.

 

حزب دموكرات آذربايجان

ماجرای ديگری كه در آن حزب توده تمام آبرو و وجهه ی خود در جريان آن از دست داد ماجرای تشكيل حزب دمكرات آذربايجان به رهبری جعفر پيشه وری و اعلام خودمختاری اين خطه بود.اسناد و مدارك حكايت از فرمان مستقيم استالين برای تصاحب اين خطه از خاك ايران دارد:

 

حسن حسن‌اوف كه با ماموريت ويژه‌ای برای رهبری امور سياسی به ايران آمده بود 13 فوريه 1945 (24 بهمن 1323) در پايان يك گزارش 67 صفحه‌ای كه برای ميرجعفر باقراوف ( همه كاره ی آذربايجان شوروی در دوران استالين ) فرستاده ، چنين می ‌نويسد: «مامورينی كه از آذربايجان شوروی به اين‌جا آمده‌اند كارهای بزرگی انجام می ‌دهند، لكن هنگام اتخاذ تدابير مهم چون از مقصد نهايی حكومت شوروی بی ‌اطلاعند، نمی ‌توانند كارها را چنان كه بايد و شايد پيش ببرند. بايد به ماموران ما كه در ايران كار می ‌كنند به طور روشن و دقيق تفهيم شود كه ما برای رهايي مردم آذربايجان از ظلم  ستمي كه طی قرون از فارس‌ها كشيده‌اند و می ‌كوشند به آن‌ها كمك خواهيم كرد. تمام كارها بايد در اين جهت پيش بروند. پروسه تحول تاريخی ايران نشان مي‌دهد كه خلق آذربايجان بايد از ظلم فارس‌ها رها شود. دولت ايران كه در آستانه‌ی فروپاشی است، قادر به حفظ استقلال كشور نيست. با وجود ترور و خفقان، احساسات ملی و ايده تشكيل دولت مستقل در ميان خلق آذربايجان بسيار قوی است. ماموران آذربايجان شوروي بايد ايده آزادی خلق آذربايجان را مطرح كنند. ما به اين كار بسيار علاقه‌منديم، زيرا آزادی اهالي آذربايجان جنوبي، برادران ما را برای هميشه از خطر محو و نابود شدن خلاص مي‌كنند و برای توسعه تمام خلق آذربايجان (جنوب و شمالی) دورنمای وسيعی به وجود می ‌آورد. ما عقيده داريم كه شرايط جهانی برای اجرای اين وظيفه تاريخی بسيار مساعد است. بايد آزاد كردن خلق آذربايجان در ايران با قلع و قمع آلمان هيتلری مصادف شود. برای حل مساله آذربايجان نمی ‌توان به گفت‌وگوهای ديپلماتيك اميد بست.

 

آزادی آذربايجان جنوبی و برقراری حكومت كامل دموكراتيك در آن‌جا و يا الحاق آن به آذربايجان شوروی، تنها از طريق عصيان خلق قابل اجراست و بايستی متفقين [بريتانيا و امريكا] را در مقابل عمل انجام شده قرار دهيم.

 

در اين جا بد نيست به چند سند مهم ديگر نيز در اين باره اشاره كنيم.اين اسناد از سايت آذرگشنسپ نقل شده و عزيزان می توانند به متن مقالات مربوط در اين جا مراجعه كنند:

 

سند شماره۱

 

فرمان كميته دفاع دولتى [اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى] كه در مورد اقدامات اكتشافى زمين شناسى براى نفت در شمال ايران است. اين فرمان از سوى استالين در ۳۱ خرداد ۱۳۲۴ يعنى پس از پايان جنگ زمانى صادر شده است كه شوروى نه تنها تصميم به تخليه شمال ايران را نداشته، بلكه در حال برنامه ريزى براى ماندن در شمال ايران بوده است. اين فرمان نواحى شاهى، بابلسر، بندر پهلوى، گرگان، آمل، جلفا، زنجان، تبريز، اردبيل، مازندران، رشت و كلاً كرانه هاى درياى خزر و مرزهاى شوروى را دربرمى گرفته است.

استالين براساس اين سند، «رفيق نيولنف» را موظف مى كند كه «فضاى ادارى و اقامتى لازم را در قزوين و مناطق عملياتى در اختيار واحد هيدرولوژيك قرار دهد.» در اين دستورالعمل حتى تعداد تراكتورها، خودروهاى سبك و سنگين، تانكرها و... براى اجراى عمليات مشخص شده است.

در آخرين بند اين فرمان آمده است: «دبير كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان رفيق باقروف [رئيس جمهور وقت آذربايجان شوروى] را از هرگونه كمك و همراهى... در شمال ايران مسؤول بدانيد.»

دولت ايران طى يادداشت ديگرى در ۲۳شهريور ۱۳۲۴ بار ديگر تقاضاى خود را در مورد تخليه قشون خارجى به متفقين تكرار كرد. در كنفرانس وزيران خارجه سه دولت بزرگ كه چند روز بعد در لندن برگزار شد، طبق پيمانى سه جانبه، موافقت كردند كه تا ۱۲ اسفند همان سال ايران را تخليه كنند. البته دولتهاى آمريكا و انگليس به اين پيمان عمل كردند اما استالين كه در تيرماه همان سال فرمان تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان را خطاب به ميرجعفر باقروف صادر كرده بود، عمل به اين پيمان سه جانبه را ضرورى نمى ديد. اين فرمان در سند شماره ۲ آمده است.

 

سند شماره۲

 

در سند شماره دو كه از سوى دفتر سياسى حزب كمونيست شوروى صادر شده و مهر فوق محرمانه دارد چنين آمده است:

«فرمان دفتر سياسى كميته مركزى حزب كمونيست اتحاديه شوروى به مير (جعفر) باقروف، صدر كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان در مورد «اقداماتى جهت سازماندهى يك جنبش جدايى طلب در آذربايجان و ديگر ايالات شمالى ايران » ۶ژوييه/ ۱۵ تيرماه۱۳۲۴» .

«... رفيق باقروف... يك حزب دموكراتيك در آذربايجان جنوبى به نام «حزب دموكراتيك آذربايجان» [مشهور به فرقه دموكرات آذربايجان] با هدف رهبرى جنبش جدايى طلب در آذربايجان جنوبى تأسيس كنيد. تأسيس اين حزب در آذربايجان جنوبى بايد با يك تجديد سازمان توأمان، بخش جدايى طلب از تمامى اقشار مردم ايران صورت گيرد.

در ميان كردهاى ساكن شمال ايران، براى جذب آنها در يك جنبش جدايى طلب كه يك ناحيه خودمختار ملى كرد را تشكيل دهد، اقدامات مناسب صورت دهيد.

يك گروه از فعالان مسؤول را در تبريز كه به هماهنگى فعاليت هايشان با سركنسولگرى اتحاد جماهير شوروى در تبريز موظف باشند، براى هدايت جنبش جدايى طلب تشكيل دهيد. سرپرستى اين گروه به باقروف و يعقوب اف واگذار مى شود.»

در اين فرمان، واگذارى اراضى به دهقانان ـ تأسيس گروههاى رزمى مسلح جهت اهالى هوادار شوروى ـ تأسيس انجمن دوستان آذربايجان شوروى ـ انتشار يك نشريه مصور در باكو براى توزيع در ايران و سه روزنامه در آذربايجان جنوبى، تهيه سه دستگاه چاپ و تأمين كاغذ خوب جهت انتشار سه روزنامه با تيراژ حداقل ۳۰هزارنسخه ـ تأمين يك ميليون روبل ارز خارجى براى تبديل به تومان و... مورد تأكيد قرار گرفته است.

 

سند شماره۳

 

سند شماره سه كه ۸روز بعد از سند دوم صادر شده دستورالعمل هاى كاملاً محرمانه شوروى در مورد اقداماتى است كه بايد جهت اجراى مأموريت ويژه در سراسر آذربايجان جنوبى و ايالات شمالى ايران اعمال شود. در اين سند كاملاً محرمانه كه با موضوع تأسيس فرقه دموكرات آذربايجان صادر شده چنين آمده است:

«وسايل سفر» پيشه ورى و «كامبخش» به باكو براى مذاكره فورى سازماندهى شود... براى تأسيس كميته هاى مؤسس در مركز (تبريز) و ديگر نقاط در عرض يك ماه كانديداهايى را از ميان عناصر واقعى دموكرات از ميان روشنفكران، تجار طبقه متوسط، زمينداران كوچك و متوسط و روحانيون، احزاب دموكراتيك مختلف و همچنين از ميان غيرحزبى ها انتخاب كرده و به كميته هاى مؤسس فرقه دموكرات آذربايجان وارد كنيد... پس از استقرار كميته هاى مؤسس فرقه دموكرات آذربايجان در تبريز، تأسيس كميته هاى محلى فرقه دموكرات آذربايجان، در شهرهاى ذيل از اولويت هاى نخست خواهد بود: اردبيل، رضاييه، خوى، ميانه، زنجان، مراغه، مرند، مهاباد، ماكو، قزوين، رشت، پهلوى، سارى، بندرشاهى، گرگان و مشهد. براى سازماندهى كميته هاى اين شهر نمايندگانى را از كميته مؤسس و مركزى اعزام داريد.

در سند شماره۳ براى سازماندهى جنبش جدايى طلب چنين آمده است:

«براى شكل دادن به يك جنبش جدايى طلب در جهت تأسيس يك منطقه خودمختار آذربايجانى و يك منطقه خودمختار كرد با اختيارات گسترده اقدام شود» در اين سند دستوراتى جهت تشكيل انجمن ها و سازماندهى ارگانهاى مطبوعاتى و انتشار روزنامه و ايجاد چاپخانه در شهرهاى رشت، رضاييه و مهاباد صادر شده است.( به نقل از مقاله ی فرمان استالين براى تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان، بازخوانى يك سند مهم در تاريخ معاصر ايران از اسماعيل آزادی)

فرقه ی دموكرات آذربايجان به رياست جعفر پيشه وری تشكيل و در 1324 دولت خود مختار آذربايجان رسما اعلام موجوديت كرد.نيروهای شوروی نيز به بهانه ی حمايت از اين دولت وارد خاك ايران شده و در آذربايجان مستقر شدند.با حضور اين نيروها ديگر موضع حزب در قبال اين مساله روشن می نمود.اما اقدامات فرقه ی دموكرات كه در نهايت به نارضايتی مردم آن سامان انجاميد و نيز تهديد باالقوه درباره ی تجزيه ی ايران و جداشدن آذربايجان از ايران اكثريت مردم را دربرابر موضع حزب توده قرار داد.در اين جريانات قوام السلطنه نخست وزير شد و با دولت شوروی(معاهده ی قوام- سادچيكف) و فرقه به مذاكره پرداخت و با واگذاری امتيازهایی از جمله بهره برداری با درصد 50 به 50 برای دو دولت از نفت شمال و نيز ائتلاف دولت با حزب توده و اعطای امتيازاتی به فرقه درباره ی اختيارات ايالتی ارتش شوروی را از ايران خارج ساخت.در كابينه ی ائتلافی توده ای ها با دولت، ايرج اسكندری ، دكتر كشاورز و دكتر يزدی به ترتيب وزرای كار، فرهنگ و بهداشت بودند.اين انتخاب البته بي تناسب با شعار حزب يعنی نان ،فرهنگ ، بهداشت نبود.خليل ملكی هم مدير كل فرهنگ در وزارت خانه ی دكتر كشاورز(وزارت فرهنگ) بود و در همين جريان ها بود كه اختلافاتی جدی ميان ملكی و اعضای حزب پديد آمد.اصرار جوانان حزب بر واگذاری پست معاونت وزير به ملكی و خودداری دكتر كشاورز از اين كار چالش هایی را در حزب پديد آورد و باعث خصومت رهبران حزب با ملكی شد.

 

خروج شوروی عملا به معنای تسليم فرقه به دولت ايران بود و اين دومين باری بود كه دولت شوروی پشت يك گروه را در مقابله با دولت ايران خالی مي كرد(بعد از ماجرای جنگل) و  قوام بعد از اين قضايا و خاتمه يافتن ماجرای آذربايجان و كردستان ( كه اين مقاله جای پرداختن به آن نيست) ديگر نيازی به ائتلاف با توده احساس نمی كرد.اين جا بود كه حزب به معنای واقعی به لحاظ سياسی ورشكسته شد و اصولا آبرویی برای خود در صحنه ی سياست باقی نگذاشت.

_________________________________________________

 

از اين كه اين گفتار به درازا كشيد از شما پوزش می طلبم و اميدوارم فرصت و وقت آن را داشته باشيد كه تا انتها آن را بخوانيد.در فرصت ديگر (كه اميدوارم هر چه زودتر فرصت آن دست دهد) به بررسی انشعاب در حزب توده و كودتای 28 مرداد خواهيم پرداخت.

 

 

منابع:

1- خاطرات سياسی خليل ملكی ، با مقدمه ی محمد علی همايون كاتوزيان

2- سايت آذرگشنسپ ، چند سند درباره ی تشكيل حزب دموكرات آذربايجان

3- 53 نفر ، نوشته ی بزرگ علوی

4- تاريخ سی ساله ی ايران ، نوشته ی بيژن جزنی (جلد نخست)

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 14 خرداد، 1385 -

با تنش گرم،بيابان دراز

 

 

مرده را ماند در گورش، تنگ

 

 

به دل سوخته ی من ماند

 

 

به تنم خسته كه می سوزد از هيبت تب

 

 

هست شب، آری شب!

 

 

" نيما يوشيج"

 

 

پيش گفتار:

 

 

1- از همه ی كسانی كه از آغاز به كار اين وبلاگ خواننده ی آن بوده و هستند به خاطر وقفه های طولانی در به روز رسانی آن پوزش می طلبم.گاهی اين وقفه به خاطر گرد آوری مطالب هر هفته است و گاهی هم برای رسيدگی به مشكلات شخصی. اميدوارم با آغاز تابستان زمان بيش تری برای پی گيری اين وبلاگ داشته باشم.

 

2- اين روزها ماجراهایی رخ داد كه با وجود اين كه بيش تر دوستان خود از چند و چون آن آگاه هستند باز هم ياد آوری آن خالی از لطف نيست.دوست گرامی، كيوان در يك مقاله ی جالب و مستدل ادعای عجيب و غريب ناصر پورپيرار درباره ی كتيبه های مكعب زرتشت را به خاك سپرد! برای دوستانی كه احتمالا در جريان اين مقاله ی زيبا نبوده و نيستند پيشنهاد می كنم مقاله را از اينجا دريافت كرده و بخوانند.پس از اين ماجرا پورپيرار و طرفدارانش در صدد پاسخ گويي بر آمدند كه آن پاسخ ها را هم در لينك كنار صفحه (از ناصر پورپيرار) می توان يافت.قضاوت را به وجدان خواننده ی بی نظر می سپارم و با وجود اين كه موضع من از نظر دوستان روشن است در اين باره بيش از اين اظهار نظری نمی كنم و قضاوت را به عهده ی خواننده گان می گذارم.به اميد روزی كه ياد بگيريم با ويران كردن پل های پشت سر به بزرگی و شهرت نخواهيم رسيد.

 

3- اين گفتار را به بازخوانی پرونده ی چپ در ايران اختصاص می دهم و تلاش خواهم كرد در سلسله مقالاتی پيرامون اين موضوع بحث كرده و ابهامات را روشن كنم.بخش اول اين گفتار در اين هفته به پيشينه ی چپ در ايران مربوط می شود و در قسمت های آينده به ترتيب به حزب توده (در دو گفتار)، گروه های مختلف  چپ و بالاخره تاثير دول كمونيستی به ويژه شوروی بر اين گروه ها اشاراتی خواهم داشت.باشد كه دوستانی كه در اين باره مطالعاتی در اين باره داشته و دارند با نظرات سازنده ی خود راه گشای اين مباحث باشند.به اين نكته نيز توجه داشته باشيد كه تلاش من در اين نوشتار بر اين بوده تا ديدی منصفانه و به دور از جانب داری درباره ی اين ماحرای تاريخی داشته باشم.اگر در اين متن هواداری و يا بر عكس، حمله به شخص خاصی ديده شد خوش حال خواهم شد تا با ديد نقاد خود آن را تذكر دهيد.با سپاس.

_______________________________________________

 

 

چپ در ايران: آغاز راه

 

 

اين مساله كه چگونه افكار سوسياليستی به ايران راه يافت، حكايت جالبی دارد. به طور كلی نخستين باری كه ايرانيان به لحاظ تئوريك با مسئله ی كمونيسم و در نمای كلی تر عقايد سوسياليستی آشنا شدند به وسيله ی مقاله ای مندرج در روزنامه ی اختر چاپ استانبول بود.( اين مقاله در روزنامه ی ايران شماره ی 18 سال 1880 ميلادی تجديد چاپ شد و برای تفصيل بيشتر درباره ی مندرجات آن رجوع كنيد به مقاله ی عبدالحسين آگاهی در مجله ی دنيا - كه ارگان فكری گروه 53 نفر به شمار می آمد- دوره ی دوم سال دهم شماره ی 2). اما شروع حقيقی نشر آموزه های ماركسيستی با سلسله مقالات روزنامه ی ايران نو- به سردبيری سيد جلال الدين كاشی (مويد الاسلام)- كه ارگان حزب دموكرات بود آغاز شد.سلسله مقالاتی در شرح و بسط اصول ماترياليسم تاريخی و ماترياليسم ديالكتيك.در 1904 مهاجران ايرانی قفقاز حزب "همت" و پس از آن "اجتماعيون عاميون" را به رهبری نريمان نريمانوف به وجود آوردند." اجتماعيون عاميون" و نيز "مركز غيبی" در همان اوان مشروطه به راه افتاد و در تبريز و به طور كلی در آذربايجان مورد حمايت كلی مردم آن ديار بود.از اعضای مشهور اين انجمن ها می توان به حيدر خان عمو اغلو اشاره كرد كه عارف قزوينی، شاعر نام آشنای آن روزگار او را چكيده ی انقلاب ناميد.از ديگر اعضای اصلی اين انجمن ها علی مسيو و حاجی علی دوا فروش بودند.اين انجمن ها گرچه به طور كامل واجد شرايط يك حزب كمونيستی به معنای حقيقی نبودند، اما قراين نشان می دهد اين گروه ها همواره به بررسی شرایط برای تشكيل حزب به عنوان پيشاهنگ طبقه ی كارگر می پرداختند.از جمله جلساتی كه در 1908 درباره ی اين مسايل شكل گرفت.اما اولين حزبی كه در ايران نام كمونيستی بر خود نهاد، حزب كمونيست ايران بود كه در جريان قيام ميرزا كوچك خان جنگلی تشكيل شده و بررسی وقايعی كه بر آن گذشت از حوصله ی بحث ما خارج بوده و خود موضوعی شايان تامل است.

 

تا به اين جای مطلب را در ذهن داشته باشيد تا به بررسی يك پرسش مهم بپردازيم: علت چنين نفوذی در ايران چه بود؟ من در اين جا نمی خواهم خود به اين پرسش پاسخی بدهم و تنها در اين جا به دو عامل اساسی و تقريبا مشابه اشاره می كنم:

1- تماس مردم با اتباع كشور های خارجی به ويژه تماس بازرگانان تبريزی با بازرگانان روس كه در دوران اتحاد جماهير شوروی هم ادامه يافت و نيز روابط با بازرگانان استانبول.

 

2- اعام دانشجو به خارج از كشور و آشنایی اين افراد به عنوان قشر برگزيده و تحصيل كرده ی ايرانی با افكار سوسياليستی.از يك سو اين دانشجويان با مشاهده ی تفاوت های عميق بين اين ديار و كشور خود به فكر ايجاد اصلاحات در ايران می افتادند و از سویی ديگر در بازه ی زمانی اواسط دهه ی 20 تا اواسط دهه ی 30 ميلادی اروپا هم درگير مشكلات شديد اقتصادی و سياسی بود. قدرت گيری روز افزون هيتلر در آلمان و موسولينی در ايتاليا جوانان را متوج كشور ديگر به نام شوروی می كرد.كشوری كه با تكيه به آرمان های پولادينش می كوشيد تا خود را مترقی ترين كشور جهان نشان دهد.چنين ديدی از شوروی باعث می شد تا بسياری از جوانان ايرانی ناخود آگاه و گاه حتی بدون مطالعات كافی جذب كمونيسم شوند. به قول خليل ملكی (كه در ادامه آينده با او و نقش او در حوادث جنبش چپ در ايران آشنا خواهيد شد) ما كمونيسم را انتخاب نكرديم،  بلكه كمونيسم ما را انتخاب كرد.

 

از جمله ی اين جوانان كه در برلين تحصيلات خود را ه اتمام رسانده و عضو كنفدراسيون مشهور دانشجويان در برلين نيز بود، يكی دكتر تقی ارانی بود.او جوانی با معلومات بالا و اهل مطالعه و تحقيق بود كه در آن جا به همراه هم دوره ای هايش از جمله دكتر بهرامی با عقايد ماركسيستی آشنا می شود.در اواخر دوران تحصيلات خود دربرلين با خليل ملكی كه برای تحصيل شيمی به آلمان سفر كرده بود نيز آشنایی به هم می رساند كه اين آشنایی بعد ها به همكاری نيز می انجامد.ارانی در بازگشت به وطن با عبدالصمد كامبخش- كه در روسيه تحصيل كرده و در آن جا با عقايد ماركسيستی آشنا شده بود- آشنا شده و تصميم به انتشار مجله ی دنيا مي گيرند.مجله ای كه بعدها در تاريخ سياسی ايران از آن به عنوان ارگان گروه 53 نفر ياد می شد.

 

53 نفر

 

اما ماجرای تشكيل گروه 53 نفر چه بود؟ عبدالصمد كامبخش تحصيل كرده ی روسيه بود و به اصطلاح در ميان جمعی كه ذكر آن رفت از همه مكتب ديده تر بود.او ارانی را تشويق به انتشار مجله ی دنيا كرد و در لوای اين مجله گروهی از جوانان را كه دارای چنين گرايشاتی بودند گرد خود جمع كرد.خليل ملكي نيز كه دانشجوی رشته ی شيمي در آلمان بود با نيمه تمام رها كردن درس خود ( به دليل مشكلات مالی ناشی از قطع هزينه ی تحصيلی به دليل گرايشات كمونيستی) به ايران بازگشته و با اين جمع شروع به همكاری مي كند.اما گروه 53 نفر تمام تمركز خود را بر روی مطالعه ی عقايد ماركسيستی و كتبی از قبيل مانيفست كارل ماركس ونيز كتاب سرمايه، اثر مشهور او گذاشته بودند.ارانی خود به تحليل آثار ماركس پرداخته و به هيچ وجه در پي ترجمه ای صرف از آثار او نبود.

 

اما عمر اين جمع چندان به درازا نكشيد.ماجرا اين بود كه كامبخش به دليل مراوداتی كه با سفارت شوروی داشت و تماس هایی كه با آن ديار برقرار می ساخت مورد ظن شهربانی بود.در نهايت با دستگيری او تمامی كسانی كه در ارتباط با او بودند نيز دستگير شدند.گروهی از دستگير شده گان تنها جرم شان خواندن مجله ی دنيا بود! و با احتساب اين گروه از بی خبرانی كه به صورت عميق در چند و چون ماجرا نبودند، شمار اين عده به 53 تن رسيد! در واقع 53 نفر لقبی است كه بعد از دستگيری به آنان داده شد و علت آن هم در بالا ذكر شد.عمده ی اعضای اصلی اين گروه در دادگاه از عقايد خود دفاع كردند و بسياری از اين اعضای اصلی به زندان های طويل المدت محكوم شدند كه البته بسياری از آنان در پی ماجراهای شهريور 20 و ورود متفقين به خاك ايران از زندان آزاد شده و فعاليت خود را از سر گرفتند.اما تقی ارانی كه در هنگام دستگيری تنها 36 سال داشت در زندان درگذشت و با مرگ او كمونيسم در ايران بت و سمبلی تازه يافت! تمام وابستگان به او و كسانی كه او را می شناختند با استفاده از وجهه ی او اقدام به مطرح كردن خود در فضای سياسی جامعه كردند. ارانی مرد و با مرگ خود فصل نخست دفتر تشكيلات چپ در ايران را هم بست. دورانی كه در آن چپ عمدتا از عدم سازمان دهی مناسب و فقدان روابط حزبی به معنای دقيق كلمه رنج می برد.دوران جديد حركت هایی با رنگ و بو و تمايلات كمونيستی از سال های بعد از 1320 و با تشكيل حزب توده ی ايران آغاز می شود.

 

در نوشتار بعدی به تشكيل حزب توده و وقايعی كه بر آن گذشت تا 1326 و وقايع آن سال - كه ساختار حزب دست خوش دگر گونی هایی اساسی شد - خواهيم پرداخت.

 پورپيرار به روايت کيانوری

 

چند خبر مهم از تحركات تازه ي پان تركيست ها:

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=327829
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=327481
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=326760
htt.

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 20 اردیبهشت، 1385 -

عيد آمد و عيد آمد، وآن بخت سعيد آمد

برخيز و دهل مي زن، كآن ماه پديد آمد

 

سلام دوباره به ياران روزنه.مدتي طولاني موفق به به روز كردن اين تارنگار نشدم و امروز اولين پست سال 85 را تقديم شما مي كنم.اميدوارم در سال نو همگي بياموزيم تا سخن حق را بشنويم و بپذيريم.درباره ي هيچ چيز به قطع و يقين سخن نگوييم و حرمت انساني يكديگر را پاس بداريم.

 

همچون گذشته خود را موظف به نوشتن پيش گفتار مي دانم.اول از لطف تمام دوستاني كه در اين مدت نظر خود را در اين وبلاگ قرار دادند سپاس گزارم.به خصوص از كساني كه آراي مرا به زير شلاق نقد گرفتند! اول از همه از اتحاديه ي تورك و عرب كه گمان مي كنم به آخرين نوشته شان پاسخي نداده ام.بحث ما در صفحه پيام هاي پست قبلي است.بحث به محدوده ي زبان شناسي رسيد و من به دليل آن كه از اين علم بهره اي ندارم تصميم گرفتم پاسخي ندهم.اما درباره ي پيام آخرشان:مسلم اين كه ترك به آن صورت كه منظور من بود نيز مفهومي نژادي ندارد.آن چه من گفتم تنها بررسي مفهوم ترك و تركان در طول تاريخ بود.قومي بيابان گرد در آسياي مركزي كه به پادشاهي ايران هم رسيدند.(سلجوقيان و غزنويان) به لحاظ تيره شناسي با قومي كه امروزه ترك خوانده مي شود تفاوت هاي عميقي دارد.من تنها خواستم سوالي را مطرح كنم و آن اين كه چگونه اين گروه از هم وطنان مان نام ترك به خود گرفتند؟ باور كنيد خداي ناكرده قصد كوچك ترين توهيني به هيچ يك از اقوام ايراني را نداشته و ندارم و كوچك ترين تشكيكي هم در اصالت فرهنگ آذربايجان به خود راه نداده و نمي دهم. از ديگر دوستاني كه در اين مدت در اين وبلاگ پيام گذاشتند نيز صميمانه متشكرم.ديگر اين كه يه دوستان ياد آوري مي كنم روز 28 فروردين ساعت 2:30 در دانشكده الهيات دانشگاه تهران، تفاطع خيابان مطهري و مفتح مراسم بزرگ داشت احمد شاملو برگزار مي شود. مراسم با سخن راني آقايان علي دهباشي، ع.پاشايي، دكتر حقوقي و خانم سعيده آبشناسان برگزار خواهد شد. شاملو بامداد پرفروغ ادبيات معاصر ايران بود.روحش شاد.

 

اما گفتار اين پست: همان طور كه از پيش گفته بودم بنا دارم در سال 85 به تاريخ معاصر بپردازم.اما اولين سوال در اين رابطه اين است كه اساسا تاريخ معاصر كدام برهه ي زماني را در بر مي گيرد؟ در بعضي از تقسيم بندي ها دوران تاريخي از زمان تشكيل سلسله ي صفوي تا به امروز تاريخ معاصر نام مي گيرد، اما دامنه ي بحث ما درباره ي تاريخ معاصر به اين گستردگي نخواهد بود.اصولا بحث ما از مشروطه تا سال هاي پس از پيروزي انقلاب انجام خواهد شد.اين هفته مي خواستم درباره ي تاريخ مشروطه بنويسم.اما عدم دسترسي به چند منبع مهم از جمله كتاب ارزش مند احمد كسروي در زمينه ي تاريخ مشروطه مرا از انجام اين كار باز داشت.اما در مقابل تصميم گرفتم متني را كه براي وبلاگ ناريا 2 در پاسخ به سخن راني ناصر پورپيرار در دانشگاه آزاد آماده كرده بودم در وبلاگ قرار دهم.قضاوت را به شما عزيزان مي سپارم

______________________________________

پاسخ به سخن راني ناصر پورپيرار درباره ي ملي شدن صنعت نفت

 

ناصر پورپيرار كه امروزه به لطف دقت نظر اهل تاريخ و علاقه مندان به اين آب و خاك و به مدد نظريات عجيب و گاه متناقض خود از گمنامي در آمده و اكنون يكي از موضوعات مورد بحث در اين زمينه تبديل شده است 18 اسفند ماه(سال 84) در مجتمع حضرت وليعصر(عج) دانشگاه آزاد تهران درباره ي ملي شدن صنعت نفت نيز نظراتي ابراز كرد و نشان داد براي اظهار نظر درباره موضوعاتي كه باعث برانگيخته شدن حساسيت هاي ملي مي شود تبحر دارد و براي كسب شهرت و مطرح شدن در جامعه از هيچ كاري روگردان نيست.علاقه مندان مي توانند با مراجعه به وبلاگ تاملات فرهنگي(به نشاني http://kakala.persianblog.ir) گزارشي از اين همايش را بخوانند كه البته اين گزارش توسط يكي از هواداران ايشان تنظيم شده است.اما در اين مراسم نكاتي به چشم مي خورد كه بررسي آن جالب توجه خواهد بود.

 

1- اولين نكته اي كه البته حاشيه اي است تعداد اندك حاضران اين مراسم بود.اين مساله را مي توانيد در عكس هاي اين همايش در همان وبلاگ ذكر شده ببينيد. البته از سوي هواداران ايشان، علت مساله تغيير ناگهاني زمان و روز برنامه عنوان شده بود اما به نظر مي رسد با توجه به خاطراتي كه جناب پورپيرار از سوالات گزنده ي مخالفان دارد از خلوت بودن سالن بي اندازه مشعوف شده باشد! از ديگر نكات حاشيه اي مراسم ارتباط معنايي ميان بندها و سرفصل هاي سخن راني ايشان است.ايشان هنگام سخن گفتن از حوادث دوران مصدق به ناگاه درباره ي صوفيه و تغيير مذهب رسمي سخن مي گويد! بعد به مشروطه باز مي گردد و در همين حال فرموش نمي كند به شيوه ي مرسوم خود يهوديان را هم بي نصيب نگذارد! سپس باز هم از حوادث ملي شدن نفت و رزم آرا مي گويد و در آخر( كه اين يكي به شدت مربوط به اين مبحث است!) مورخان شجاع و واقع بين همانند خود! را دعوت به تامل در مورد فاجعه ي پوريم مي كند! به نظر مي آيد اين روز ها ناصر پورپيرار به شدت تحت فشار هاي روحي است كه اين گونه از اين شاخه به آن شاخه پريده و نمي تواند تمركز خود را بر يك موضوع قرار دهد.

 

2- مهم ترين نكته اي كه ناصر پورپيرار بر آن تاكيد داشت اين بود كه:« علت وقوع کودتای 28 مرداد، نه صرفا ممانعت از ملی شدن صنعت نفت در ایران، بل ترس  کشورهای غربی از جمله دولت هاي آمریکا و انگلیس از قدرت گیری نیروهای چپ متمایل به شوروی در ایران و در نهایت ورود این کشور به اوردوگاه کشورهای سوسیالیستی بود» من به شخصه مدت ها بود منتظر چنين اظهار نظري از سوي جناب پورپيرار بودم و از اين رو چندان تعجب نكردم. علاقه مندان با مراجعه به سايت آذرگشنسپ (لينك در كنار صفحه هست) مي توانند از سرگذشت اجمالي ايشان مطلع شوند.ناصر پورپيرار قبل و بعد از انقلاب عضو حزب توده بوده و اكنون فرصتي بدست آورده تا بر سر حزب سابق خود آب توبه بريزد! و با مظلوم نشان دادن اين حزب مصدق را تلويحا عامل بدبختي ايران نشان دهد.حزب توده اساسا يك حزب مستقل ماركسيستي نبود و حتي در ايدئولوژي كه براي خود بر شمرده بود صادق نبود.اين حزب تنها تلاش داشت تا آمال مسكو را عملي سازد و كميته مركزي حزب كمونيست شوروي را از خود خشنود سازد.نكته ي جالبي كه در تاريخ معاصر به آن بر مي خوريم اين است كه « يكي از علل سركوبي حزب توده در سال هاي 27 و 28 فراهم كردن زمينه ي مساعد تجديد قرارداد نفت با انگلستان بود» (تاريخ سي ساله ي ايران، بيژن جزني) در واقع حادثه ي ترور شاه و ماجراي فخر آرايي تنها بهانه اي براي انتقام دولت از توده بود.اصولا مصدق براي مبارزه با انگلستان شعار ملي كردن نفت را داد و اين شعار با استقبال امريكا كه مي خواست از نفوذ انگلستان در ايران بكاهد مواجه شد.اما توده به اشارت شوروي براي مقابله با امريكا از باقي ماندن نفت ايران در دست انگلستان رضايت بيشتري داشت.اما پس از آمدن «اورال هريمن» كه پس از خلع يد انگلستان از نفت ايران براي بستن قرارداد نفتي آمده بود و پاسخ سرد مصدق به او امريكا نيز دست از حمايت از دولت مصدق برداشت.موضع توده در تمام اين مدت نامشخص بود.گاه با ملي شدن نفت مخالفت كرده و گاه تنها ملي شدن نفت جنوب را مي پذيرفت( دكتر رادمنش دبير كل توده و نماينده ي مجلس پيشنهاد واگذاري نفت شمال را به شوروي داده بود). انگلستان پس از خلع يد و هم داستان كردن ايالات متحده با خود به ديوان لاهه و سپس به شوراي امنيت شكايت برد و دست آخر نفت ايران را تحريم كرد.اما اين حوادث از نظر جناب پورپيرار ناتواني ايران از استحصال نفت محسوب شد! و به قول ايشان« برخی که شعارهای تند ملی می دادند و مدام بر آتش ناسیونالیسم مي دمیدند، با این امر[پيشنهاد انگلستان براي قرارداد با سهم 50 به 50 درصد] مخالفت کردند و نتیجه آن تضرر شدید ملت ایران شد.» و لابد قبول اين پيشنهاد نشانه ی علاقه مندي به ايران بود.حال سوال از جناب پورپيرار اين است كه توده چه ضربه ي مهلكي به منافع امپرياليسم زده بود كه انگلستان در 28 مرداد مي خواست از آنان انتقام بگيرد؟! حرف هاي جناب پورپيرار دقيقا توجيه اقدامات توده در آن سال ها است.توده تا آخرين روز هاي دولت مصدق در روزنامه هاي خود به او حمله مي كرد و كاريكاتورهاي توهين آميزي درباره ي او مي كشيد.تنها روزهايي كه توده با مصدق در يك مسير و يك شعار مشترك بود روزهاي قيام 30 تير بود.در 28 مرداد توده با وجود برخورداري از يك نيروي شبه نظامي كوچك ترين اقدامي نكرد تا دولت مصدق سرنگون شود.آن وقت جالب است كه امروز يك توده اي هدف 28 مرداد را تسويه حساب با نيروهاي چپ و ترس از گسترش آنان بداند. واقعا به نظر می رسد براي جناب پورپيرار فرقي نمي كند چه مي گويد! او تنها به فكر اين است تا عقايد ديگران را به چالش بكشد تا از اين رهگذر خود را بيشتر در اذهان عمومي جا اندازد.

 

3-يكي ديگر از حرف هاي جالب ايشان در اين مراسم درباره ي صفويه بود كه البته ربطي هم به موضوع همايش نداشت!:« مثلا برای مورخ محقق، همیشه این سئوال وجود داشته است که چگونه در ایرانی که هزار سال اسلام سني مذهب رسمي بود، ناگهان طی بیست سال با ظهور شاه اسماعیل صفوی، مذهب ملتي عوض می شود؟! البته برخی از مورخان مي گويند كه صفویه  با اعمال زور موفق به تغییر مذهب ملت ايران شد كه سطحي بودن این گونه نقالی ها بر هیچ کس مخفی نیست.» البته در اين شكي نيست كه تنها ذهن كسي مثل ناصر پورپيرار مي تواند چنين كشفي كند و از ديگران چنين كاري بر نمي آيد! تا آن جا كه ذهن من ياري مي كند به جز صفويه تنها يك دولت ديگر در ايران آييني را رسمي اعلام كرد و آن هم دولت ساساني بود كه جناب پورپيرار از پايه وجود ساسانيان را منكر مي شوند! تا دو قرن پس از اسلام ايران دولت مركزي نداشت.حضرت استاد وجود بابك و مازيار را هم منكر مي شوند! كه مي دانيم آن ها هم سني نبوده اند.علوياني كه به طبرستان مي گريختند هم احتمالا يا وجود نداشته اند ! يا آن قدر ناآگاه بوده اند كه به سراغ سني ها رفته و از آنان كمك مي خواسته اند! و احتمالا قيام علويان كه بارها در ايران روي داد (در كنار قيام زرتشتيان و مزدكيان و خرم دينان)همگي جعل يهود بوده اند و يا قيام كنندگان سني بوده اند! و ضد خليفه ي سني مذهب خود شوريده اند! حال سوال اين جاست كه صفويه چه آييني را در ايران تغيير داده كه با كوچك ترين مخالفتي روبرو نشده است؟ چگونه است كه در سال هاي ابتدايي دوران صفويه وقتي سلطان محمد خدابنده با اين شايعه روبرو مي شود كه ناراضيان، او را سني قلمداد مي كنند دستور داد اين عبارت روي سكه ها ضرب شود كه:

 

ز مشرق تا به مغرب گر امام است

علي و آل او ما را تمام است

 

اين تعصب مردم نسبت به تشيع را در آغازين سال هاي حكومتي- كه تشيع را در ميان مردمي سني مذهب! جا انداحته است! - چگونه مي توان با تئوري هاي حضرت پورپيرار مطابقت داد؟ يا اين همه جنگ هاي شيعه و سني ميان ايران و عثماني و اين همه كينه كشي - اگر بپذيريم كه اكثر ايرانيان سني بوده و با آغاز صفويه شيعه شده اند - و همين طور سكني گزدن اسماعيليان در ايران كه قدر مسلم سني نبوده اند و ... همان طور كه مي بينيد باز هم جناب پورپيرار تنها به فكر نظريه سازي است و اهميت نمي دهد حرفش چه قدر با عقل سليم جور در آيد!

 

4- اين سخن راني نكات پراكنده ي ديگري هم داشت مانند حرف هاي ايشان درباره ي تخت جمشيد و اين كه اين بنا اساسا سقف نداشته است! و توجه تاريخ پژوهان به فاجعه ي پوريم! اين كشف بزرگ جناب پورپيرار! و البته گفتاري ناتمام درباره ي نهضت مشروطه كه چون تا اين لحظه نظر خاصي در اين باره صادر نفرموده اند من هم صحبتي در اين باره نخواهم كرد.اصولا در صحبت هاي ايشان در باب مشروطه مشخص نيست ايشان قصد تعريف از چگونگي شكل گيري مشروطه را دارند - كاري كه به گفته ي ايشان روسيه با آن سرمايه ي روشنفكري در آن دوران نتوانست به انجام رساند - يا خير.درباره ي مشروطه به زودي در اين وبلاگ آن چه در بضاعت داشته باشم خواهم نگاشت و البته بي صبرانه منتظر نظري عجيب از جناب پورپيرار درباره ي مشروطه خواهيم بود!

 

كتاب هایی كه در اين مقاله از آن ها بهره گرفته شد:

 

1- تاريخ سي ساله ايران/نوشته ي بيژن جزني

2- محاكمه و دفاع مصدق در دادگاه نظامي/چاپ انتشارات مهدي به نقل از گزارشات روزنامه ي كيهان

3- شاه اسماعيل صفوي، مرشد سرخ كلاهان/ نوشته احمد پناهي سمناني

4- شاه عباس كبير، مرد هزار چهره/نوشته احمد پناهي سمناني

 

 

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 25 فروردین، 1385 -
گفتار پايانی سال ۸۴ / بابک خرم دين

نوروز ماندگار است تا يك جوانه باقيست

باقيست جمع جانان تا اين يگانه باقيست

«علي رضا ميبدي»

 

نوروز باستاني را به شما شادباش مي گويم.

 

باز هم سلام به دوستان روزنه.چند ماهي در بين شما دوستان بودم و در اين مدت كوتاه هم بسيار اموختم.با دوستان بسياري آشنا شدم كه هر يك چيزي به من آموختند كه از تمامي آن ها متشكرم.اين آخرين گفتار سال 84 خواهد بود و در سال آينده بيشتر به تاريخ معاصر خواهيم پرداخت.علت اين كه بنا دارم براي سال آينده تاريخ معاصر را در اولويت قرار دهم يكي به دليل خواست بعضي از دوستان صميميم بود كه مرا به اين كار ترغيب كردند و ديگر تعدد وبلاگ هايي با موضوعات تاريخي در جمع دوستاني بود كه لينك بسياري از اين وبلاگ ها را در كنار صفحه مي بينيد.تمام تلاش خود را خواهم كرد تا وبلاگ در زمينه ي تاريخ معاصر بي طرفي خود را حفظ كرده و سخنگوي جناح سياسي خاصي نشود.از تمام دوستاني كه مطالب اين وبلاگ را دنبال مي كنند مي خواهم در صورت مشاهده ي هرگونه جانب داري در مطالب اين وبلاگ با تذكر به بنده مانع ادامه ي آن شوند.لينک پژوهش های ايرانی (وبلاگ اقای مرادی غياث آبادی) نيز اضافه شده است و علاقه مندان به کارها و تاليفات ايشان می توانند از اين طريق وبلاگ ايشان را ملاحظه کنند.

 

در اين مطلب ابتدا مي خواستم درباره ي نامه اي كه به يكي از هواداران جناب پورپيرار – خانم نصريه – نوشتم و پاسخ توهين آميزي كه ايشان در وبلاگ خود به من دادند بنويسم اما دوست بزرگواري به من تذكر داد كه اين كار ارزش زيادي ندارد و بيش از پيش باعث بها دادن به شخصي است كه تنها به قصد كسب شهرت حاضر شد تا بزرگ ترين قاتل ايرانيان در عصر حاضر – صدام حسين – را قهرمان بنامد.نصيحت اين عزيز را پذيرفتم و متن اين پست را يك روز قبل از ارسال تغيير دادم.اميد كه مورد توجه قرار گيرد.اين توصيه شايد توفيقي براي من بود كه در آخرين مطلب درباره ي تاريخ ايران باستان و در راستاي مطلب قبلي درباره ي مزدك به قيام كسي كه انديشه هاي او را به مرحله ي اجرا در آورد يعني بابك خرم دين بپردازم.گرچه تصميم داشتم درباره ي جناب پورپيرار حرف نزنم اما نمي توان فراموش كرد كه جالب ترين و خنده دار ترين نظريه درباره ي بابك را ايشان داده و به كل منكر وجود بابك شده است.در پاسخ به اين ادعا مراجعه كنيد به تارنگار سرزمين جاويد (لينك آن در كنار صفحه موجود است) در مطلب تاملی بر بنيان تاريخ نوشته های ناصر پورپيرار -۴ كه به روشني درباره ي اين ادعا سخن گفته است.از اين دوست انديشمند و محقق سپاس گزارم.

بابك خرم دين

 

بدون شك تنها كسي كه در تاريخ از لحاظ دشنام و تهمت به پاي مزدك بامدادان مي رسد بابك است. اين مساله از آن روست كه قيام بابك مهم ترين و سازمان يافته ترين قيام ايرانيان در سال هاي تسلط اعراب بر اين سرزمين بود.بدون شك خليفه ي عباسي نمي توانست و نمي خواست بزرگ ترين دشمنش به عنوان يك قهرمان در ميان مردم شناخته شود وبهترين راه براي اين هدف معرفي بابك به عنوان فردي بي ايمان و زنديق بود.از آن جا كه رد پاي عقايد مزدكيه در قيام بابك به وضوح ديده مي شد مورخان و نويسندگان نفرين و لعن و دشنام خود را نثار هر دو نفر كردند تا استاد و شاگرد هر دو آماج اين ناسزاهاي مقدس شوند.به طبع اين مسايل سبب شد تا اطلاعات غير مغرضانه ي كمي از روزگار بابك به ما برسد.

 

بر اساس آن چه از دشمنان بابك به ما رسيده است پدر بابك روغن گري از اهل مداين به نام عبدالله‌ (جالب اين كه نام پدر او عربي بوده است!). ابتدا تهمت ها با مادر بابك آغاز مي شود كه:« نژاد بابك از كنيزكي بود رسوا... مادر او زني بود يك چشم» و حتي يكي از كارگزاران خليفه در ماجرايي خنده دار با نقل  قول از مردي ناشناس حكم به حرام زادگي بابك مي دهد و بابك را از نسل اين مرد معرفي مي كند!

 

بر اساس منابع مختلف نام پدر بابك مرداس و نام مادر او ماهرو بوده و اساسا داشتن نام غير ايراني براي پدر بابك به حد كافي عجيب و باور نكردني هست! در برخي ديگر از تواريخ عبدالله نام برادر او ذكر شده و شرحي نيز در فداكاري و جان فشاني او در راه قيام بابك ذكر  شده است.عوفي در جوامع الحكايات مي نويسد: راوي گويد كه مرا فرمودند كه برادر او(عبدالله) را به بغداد بر و بر سر پل بغداد هم عقوبت كن...چون او را به بغداد بردم و دست و پاي او ببريدم در آن حالت مرا گفت:«فلان دهقان ر از من سلام برسان و بگوي كه در اين حالت ما را از شما فراموشي نيست.» و در اين همه عقوبت كه با وي كردم يك ذره گونه ي او نگشته بود.اما باز هم به دليل عربي بودن اين نام مي توان در نام برادر بابك نيز تشكيك كرد.

 

آن چه به نظر مي رسد اين كه بابك در دوران جواني اش به شباني مي پرداخته و سپس با جاويدان پسر سهرك آشنا شده كه جاويدان به عنوان يك مرشد تاثير شگرفي بر بابك گذاشته و او را با عقايد مزدك آشنا مي سازد.انديشه ي قيام در ذهن بابك قوت گرفته و او تصميم مي گيرد تا خرم دينان را عليه خليفه مسلح كند.درباره ي جاويدان اطلاعات كمتري نسبت به بابك در دست است ولي او نيز از آماج تهمت ها و دشنام ها در امان نمانده است.چنان كه در تواريخ مي خوانيم:«در كوهستان بذ(محل قيام بابك) دو مرد بودند از كافران راهزن  و مال دار كه در رياست بر گروهي از خرميان كه در كوهستان هاي بذ هستند با يكديگر زد و خورد مي كردند.يكي از آن دو را جاويدان بن سهرك نام بود و ديگري تنها به كنيه ي ابوعمران معروف است.» و اين كه« زن جاويدان از پيش به بابك شيفته بود و بابك نهاني با او مي آرميد!» ولي با وجود نهان بودن اين عمل جناب مورخ از آن آگاه شده است!

 

نكته ي ديگر همين مساله است كه عده اي مي پندارند خرم دينان با قيام بابك به وجود آمدند.در حالي كه خرم ديني در اساس ريشه در همان به ديني مزدك داشته و نام خود را نيز وامدار آن است.كما اين كه در تاريخ نويسندگاني كه در راستاي منافع خليفه قلم مي زدند  خرميه يا خرم ديني را آييني مي دانستند كه« معناي آن كساني است كه از شهوات پيروي كرده و آن را مباح مي دانند.» و خواجه نظام الملك دشمن شماره ي يك بابك و مزدك اين چنين مي گويد:«...از مذهب ايشان اين قدر ياد كردم تا معلوم گردد كه اين جماعت چه سگان حرامزاده بودند!»

 

سعيد نفيسي در كتاب بابك خرمدين مي نويسد:مسعودي در مروج الذهب مي نويسد:«چون خبر كشته شدن ابومسلم خراساني به خراسان و به جاهاي ديگر جبال رفت خرميان پريشان شدند.» اگر اين گفته را معتبر بدانيم ظهور خرميان به پيش از ابومسلم مي رسد اما مسعودي از مورخاني است كه همه ي فرقه هاي مبارز اعم از خرميان و طرفداران ابومسلم و سنباد و حتي باطنيان را يكي مي گيرد.(سعيد نفيسي،‌ بابك خرمدين، ص66) اما مصطفي رحيمي در مقاله ي «بابك، حماسه اي در تاريخ» معتقد است: خرم دينان پيش از بابك كار خود را آغاز كرده بودند: در حدود سال 162، سي سالي پس از كشته شدن ناجوان مردانه ي ابومسلم به دست خليفه ي عباسي.

 

خرم دينان قبل از بابك

 

اما اين خرم دينان كه با نام تازه ي خود متاثر از عقايد مزدك بودند تا پيش از بابك چگونه بودند؟در تاريخ آمده است كه:« خرميان تا زمان بابك اندك مايه و خوار بودند، بابك ايشان را شمشير و خنجر داد.» خرميان گرچه به مقابله با خليفه معتقد بودند اما تا پيش از بابك هرگز دست به شمشير نبردند.در آيين مزدك خون ريزي و قتل نهي شده است و خرميه نيز به اين موضوع پايبند بودند اما بابك به آنان فهماند در مقابل دشمني خون ريز چون خليفه بايد خون ريخت و كشت.

 

خرم دينان به لحاظ عقيدتي به تناسخ و حلول ارواح پيشوايان خود معتقد بودند. ابوحنيفه دينوري در اخبار الطوال مي نويسد:«بابك از فرزندان مطهر بن فاطمه دختر ابومسلم بوده است و طايفه ي فاطميه از خرميه به وي منسوب است.» و به اين صورت است كه خرم دينان بابك را تجسم عيني ابومسلم مي بينند.كدتر يوسفي نيز در كتاب ابومسلم سردار خراساني مي نويسد:« گذشته از خرم دينان، راونديان نيز كه در سال 141 به خون خواهي ابومسلم قيام كردند معتقد به تناسخ بوده اند.»

 

خرم دينان البته تنها در آذربايجان نبوده اند.بنا به نوشته ي نظام الملك خرم دينان اصفهان در كوه هاي آن ديار ماوا داشتند.آذربايجان، طبرستان، خراسان، فارس و كرمان بسياري ديگر از نقاط ايران مامني براي خرم دينان به حساب مي آمد.جالب تر اين كه خرم ديني حتي تا قرون متاخر نيز به طور كامل از ميان نرفته بود.استاد نفيسي مي گويد:« از آگاهان اين نواحي شنيده ام كه در مغرب لارستان... دهي هست به نام «مز» كه اينك از دهستان هاي خنج و بخش مركزي شهرستان لار به شمار مي رود... و در حدودد 298 تن سكنه دارد و در زمان هاي قديم معروف بود كه مردم اين ده مزدكي بوده اند و حاج  سيد عبدالحسين دزفولي معروف به لاري... كه در حدود سي سال پيش درگذشت به فتنه جويي و تهديد و سخت گيري ايشان را واداشت دست از دين خود بشويند و به طريقه ي تشيع بگروند و از آن روز دگرگون شده اند.»

 

داستان جنگ هاي بيست و دو ساله ي بابك خود حماسه اي شنيدني است.چه بسيار سرداران خليفه كه به اين نبرد آمدند.از يحيي بن معاذ و عيسي بن محمد بن ابي خالد تا عبدالله پسر طاهر ذواليمينين.كار به جايي رسيد كه خليفه در يكي از جنگ ها دو سردار خود به نام هاي جعفر خياط  و ايتاخ مطبخ سالار( با ايتاخ مشهور در دربار خليفه تفاوت دارد) را به جنگ او برد و« چون خبر... به بابك رسيد بر معتصم افسوس خورد و گفت:كارش به جايي رسيد كه درزي و طباخ خويش را به جنگ من فرستاد و ديگر با او كس نماند.» تا در نهايت كار به افشين رسيد.

 

افشين

 

افشين كه نام اصلي او خيدر فرزند كاووس است.پدر او فرمان رواي اشروسنه بود اما افشين سوداي سلطنت خراسان را داشت و در پي  جاه طلبي هاي خود به درگاه خليفه رفت.روايت مشهوري وجود دارد كه نقل قولي از زبان مازيار است كه:«من و افشين و بابك هر سه از دير باز عهد و بيعت كرديم و قرار داده بر آن كه دولت از عرب باز ستانيم و ملك و جهان داري با خاندان كسرويان نقل كنيم.»حتي اگر اين روايت را درست بدانيم نمي توان افشبن را در اين پيمان صادق دانست.او غم خويش را مي خورد و هرگز به فكر آزادي ايران از سلطه ي اعراب نبود.اما ارتباط ميان بابك و مازيار به نظر درست مي آيد.گرچه مازيار نيز در قيا خود از تدبير بي بهره بود و اندكي پس از كشته شدن بابك به آساني توسط عبدالله بن طاهر دستگير مي شود.

 

افشين كوهستان بذ را محاصره مي كند.با طولانب شدن محاصره بابك تصميم مي گيرد تا حلقه ي محاصره را بشكند.بابك پيش از اين با امپراطور روم شرقي براي بر اندازي خليفه هم پيمان بود.او تصميم مي گيرد تا از راه ارمنستان به آن ديار رود اما سهل بن سنباط حاكم ارمنستان با نيرنگ واظهار دوستي يابك را در قلعه ي خويش نگاه داشته و او را تسليم افشين مي كند.

 

خليفه چنان از دستگيري بابك خشنود مي شود و چنان صله ها و خلعت ها به افشين مي دهد كه مانند آن هرگز ديده نشده بود.حاكم ارمنستان و پسرش نيز از اين خوان گسترده بي نصيب نمي مانند.جرجي زيدان در اين باره مي گويد:«معتصم و ساير افراد خاندان خلافت به پيشواز افشين امدند و باور نمي كردند كه از خطر نجات يافته اند.»

 

سر بابك را به روايتي پس از بريدن دست و پا بريدند و به تمامي نقاط فرستادند تا همگان ببينند آن كه آرام از دستگاه پرشكوه خلافت گرفته بود ديگر زنده نيست. تن او را هم در پوست گاو جاي داده و در محلي كه ه كنيسه ي بابك معروف شد به دار آويختند.

 

اما افشين پس از اين ماجرا عملا ديد كه كم كم از كانون توجه خليفه دور شده و با آرزو هاي خود فاصله مي گيرد.به نظر مي رسيد خليفه ديگر نيازي به او ندارد و تصميم دارد تا او را از ميان بر دارد.افشين تصميم مي گيرد تا پيش دستي كرده و خليفه را به ضيافتي دعوت كرده و او را بكشد.اما از آن جا كه سرداران ترك خليفه - كه خود خليفه نيز با آنان هم نژاد است – رقابت شديدي با افشين داشته و همواره با او عداوت و دشمني داشته اند تمامي حركات او را به خليفه گزارش مي دهند و خليفه هم او را نه به جرم اقدام به شورش برضد خليفه، كه به دلايلي خنده دار از جمله مختون نبودن! به محاكمه مي كشاند.افشين به زندان مي افتد و معتصم در نهان او را مسموم مي كند.

 

تاثير قيام بابك

 

ديديم كه حتي مكاني كه تن بي جان بابك در آن به دار كشيده شد به نام او خوانه شد و اين نام ماند.اين نشان از تاثير شگرف قيام بابك در بين مردم به ويژه مردم آذربايجان دارد.نام بابك بر بسياري از مكان هاي آن ديار مانده است.از جمله دهي در آذربايجان كه به نام بابكان خوانده مي شود و با توجه به قدمت تاريخي اش احتمال مي رود كه از آباداني هاي زمان بابك باشد.نيز در شهرضاي اصفهان كه دهي به نام بابوكان وجود دارد.

 

از همه پر شكوه تر ورود بابك به فولكلور و ادبيات شفاهي و افسانه هاي مردم است.نام مردابي بزرگ در مسير شابيل به خياو،«آت گولي» يا «استخر اسب» ناميده مي شود.عقيده ي مردم بر اين است كه اسب بابك هر چند مدت يك بار سر از آب اين چشمه بر مي آورد و شيهه كشان صاحب خود را صدا زده و دوباره به ته چشمه بر مي گردد.اين مساله نشان از ريشه دار بودن حركت بابك در ميان مردم است.به قول دكتر زرين كوب، قيام بابك پاياني بر دو قرن سكوت ايرانيان در برابر اعراب بود.شكسته شدن اين سكوت آن قدر مقدس و مهم بود كه ياد بابك را همواره در دل مردم آن سامان نگاه دارد.

 

با كشته شدن بابك باز هم كسان ديگري بودند كه دست به شمشير بردند.صاحب الزنج بيست سال بعد از قيام بابك در خوزستان قيام كرد و بيست سال بغداد را درگيرقيامي بزرگ و پردامنه كرد.جز اين شورش هاي متعدد ديگري هم جسته و گريخته به وجود آمد.

 

تبليغات شديدي كه عليه خرم دينان انجام مي شد آن ها را به اين فكر انداخت تا پس از بابك به ديگران نشان دهند كه آن ها به گفته ي اصطخري:« در مساجد خود قرآن بخوانند.» (دايره المعارف فارسي، ج1). اين جريان كم كم به نوعي به قدرت يافتن تشيع در ايران كمك كرد و راه را براي گسترش اين آيين در ايران هموار ساخت.

 

در بغداد هم دستگاه خلافت به اين فكر افتاد تا كارگزارانش را پالايش كند.اداره ي ويژه اي به نام محنه تشكيل شد تا قضات و علما و كارگزاران خلافت در آن به لحاظ عقيدتي امتحان بدهند.به نوعي شايد بتوان گفت انكيزيسيون ابندا در بغداد اجرا شد و اروپا نيز از آن درس گرفت.مذهب واحد دولتي نيز به مرحله ي اجرا در آمد و آزادي مذهبي نقض و شعار «لا اكراه في الدين...» عملا فراموش شد.

 

اما بابك در دل تمام كساني كه به ايران انديشيده و مي انديشند زنده مانده و خواهد ماند.

__________________________

 

 

** از نظرات سازنده ي شما درباره ي چگونگي كار اين وبلاگ در سال آينده متشكرم.اميدوارم بتوانم روزنه ي تاريخ را خواندني تر،منصف تر، و معتبر تر تقديم شما دوستان كنم.بار ديگر سال نو را به شما شادباش گفته و آرزوي شادماني براي شما دارم.

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 21 اسفند، 1384 -

پيش گفتار:

يكي ازدوستان بر من خرده مي گرفت كه آن چه در اين وبلاگ درج مي شود نه تاريخ كه تنها تاريخ اديان است! البته به اين دوست عزيز حق مي دهم.آن چه تاكنون در اين وبلاگ درج شده است عموما در حوزه ي تاريخ اديان و سير تكامل فكري بشر در ايران قرار مي گيرد.اما ذكر چند نكته ضروري است.اول اين كه مشي اين وبلاگ نه از روي كار گروهي كه وابسته به نگرش شخصي من نسبت به تاريخ است كه در عين آن كه سعي در بي طرف بودن و قضاوت رست نسبت به مسايل تاريخي داشته ام تلاش كرده ام تا دغدغه هاي شخصي خود را در باب تاريخ ايران به رشته ي تحرير در آورم.اگر نقصي در كار ديده شود آن را بايد به حاين حساب گذاشت كه عدم انجام يك كار گروهي باعث ايجاد فضاي تك ديدگاهي در اين وبلاگ شده است.دوم اين كه قرون مورد بحث در اين وبلاگ عصر پيدايش پيامبران است و شناخت اين عصر از شناخت جريان هاي فكري آن زمان به دور نيست.اين وبلاگ با رسيدن به دوران هاي پس از سلام و معاصر به حوزه هاي ديگر تاريخ هم سرك خواهد كشيد.باز هم تاييد مي كنم كه سخن اين دوست عزيز به جا بود و من تلاش خواهم كرد تا ديد كلي تري نسبت به تاريخ اين دوران داشته باشم.

 

يكي ديگر از انتقاد ها اين بود كه چرا به وبلاگ پورپيرار لينك داده ام؟دوستاني كه مرا مي شناسند مي دانند كه من مخالف سرسخت پورپيرار و عقايد او هستم اما به اين سبب كه برخي از دوستانم مي خواستند از آراي او مطلع شوند و از سويي ديدم كه عمده ي ارجاعات و منابع مخالفان پورپيرار صحبت هاي خود اوست!(و در كذب سخن او همين بس كه سخنانش متناقض اند) تصميم به قرار دادن لينكي از او شدم.لينك ديگري را هم از يكي از دوستان براي پاسخ گويي به اين ادعاهاي عجيب و غريب قرار داده ام.

 

اين هفته متاسفانه تمام بايگاني مطالب خود را از دست دادم.بايگاني بزرگي با بيش از 10 سرفصل در زمينه هاي مختلف. متاسفانه جمع آوري اين مطالب كار سختي است و اگر اين مطلب دير براي پست آماده شد به اين دليل بود كه اميدوارم دوستان بر من ببخشايند.

 

مزدك

در گفتار پيشين از مزدك و زندگي او مختصري گفتيم.اين هفته به بررسي دو اتهام مهمي كه به مزدك در تاريخ وارد است مي پردازيم.اشتراك اموال و اشتراك زنان.

 

بهتر است ابتدا شناخت كوتاهي از اصول مزدك داشته باشيم.فردوسي در مورد مزدك و عقايد مزدكيه از زبان او مي گويد:

بپيچاند از راستي پنج چيز

كه دانا بر اين پنج نفزود نيز

كجا رشك و كين است و خشم و نياز

به پنجم كه گردد بر او چيره آز

 

مصطفي رحيمي در مقاله اي با عنوان "بابك حماسه اي در تاريخ" ذيل اين ابيات مي نويسد:"جالب است كه فردوسي پس از شمردن اين پنج اصل آيين مزدك اضافه مي كند كه:زن و خواسته بايد اندر ميان." و دليل اين امر را آن مي داند كه "اين جزو اصول مزدك نبوده و بعد ها مورخان براي توجيه كار انوشيروان و رسوا كردن مزدك آن را به آيين او افزوده اند و فردوسي نيز كه از نظر نقل تاريخ خود را امين مي داند همه را دركتاب خود آورده است."

 

در اين باره نظر كريستيان سن هم قابل تامل است.او مي نويسد:"مزدكيان...را عموما متهم به اباحه و ترويج فحشا و منكر كرده اند.در صورتي كه اين كار در اصل آيين شان نبوده و مباينت تام با زهد و پارسايي اصلي آنان دارد."اين آيين كه به گفته ي دشمنانش :"آمده است تا حيات از جهان بردارد" به گونه اي است كه به گفته ي ميرخواند در روضه الصفا:"ذبح حيوانات و اكل لحوم و دموم آن ها را بر خلق حرام ساخت."

 

اما ريشه ي اين مسايل در كجاست؟ دكتر زرين كوب در كتاب "نه شرقي، نه غربي‌،انساني" اين نظرات در باره ي مزدك را ناشي از غلو درباره ي شدت و كيفيت اين تعاليم مي داند:"داستان اشتراكي كردن زنان...احتمال دارد كه آن هم فقط قوانين تازه اي بوده است كه محدوديت ازدواج در بين طبقات را از ميان مي برده و نوعي چند ازدواج آسان تر را مقرر مي داشته است اما چون اجراي اين قوانين سبب مي شده است تا در عمل مزيت اجتماعي طبقه ي اشراف و روحانيان از بين برود يا داشتن زن هاي متعدد از "شاه زن" تا "چاكر زن" كه نزد آن ها متداول بوده است محدود شود و احيانا مردان بي زن از بعضي از آن ها برخوردار شوند." به همين سبب اين گروه با مبالغه در كيفيت اين آيين آن را يك آيين مبتني بر بي بند و باري جنسي جلوه داده اند.دكتر زرين كوب در جايي ديگر تاييد مي كند كه:"ليكن به هر حال مبادي مزدكيان بدان گونه كه در نزد طبقات برگزيده آن ها بوده است جنبه ي اخلاقي بالنسبه قوي داشته و ظاهرا از تاثير عقايد گنوسي و فلسفه ي يوناني بركنار نبوده است."در مورد اشتراك امول هم از ماجراي شكستن انبار هاي محتكران پيداست كه منظور چه بوده است و اين همه فرياد و نفرين از چه بابت است.به جز اين اگر به راستي آيين مزدك به اين صورت بود آيا شاه ساساني حتي يك لحظه هم به اين آيين تمايل نشان مي داد؟بعيد به نظر مي رسد.آيين مزدكيه از ديدگاه مخالفان آن آنارشيسم محض است و به طبع با وجود حكومت مخالف.اصولا اين كيفيت از آيين مورد پسند هيچ حكومتي نيست و اگر گفتار مخالفان را درست بدانيم نمي توان پذيرفته شدن اين آيين توسط قباد را با هيچ منطقي توجيه كرد.

 

شرح كشتار وحشيانه ي مزدكيان در سياست نامه را مي توان دليلي براي ترس اشراف آن دوران از آيين مزدك دانست.پس از اسلام نيز به دليل آن كه تعالم مزدك شالوده ي فكري قيام بابك را تشكيل داد مورخان دوره ي اسلامي دوباره  به سراغ مزدك رفتند تا با لعن و نفرين و دشنام به او بتوانند قيام بابك را در لجه ي بدنامي فرو كنند.

 

درباره ي مزدك بيش از اين ها مي توان گفت و براي نمونه در سايت آذرگشنسپ كه لينك آن در كنار صفحه وجود دارد مطالب بسيار درباره ي مزدك و ديگر مطالب تاريخ ايران باستان  وجود دارد كه علاقه مندان براي تكميل بحث مي توانند به آن ها مراجعه كنند.تا همين جا سخن را كوتاه كرده و هفته هاي آينده به مباحث ديگري از تاريخ ايران مي پردازيم.

 

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 29 بهمن، 1384 -

پیش گفتار:

1- قبل از هر چیز جشن باستانی سده را به شما دوستان عزیز روزنه ی تاریخ شادباش می گویم.بنا داشتم درباره ی این جشن باستانی که کهن ترین جشن های ایران باستان است مطلبی بنویسم. اما دیدم شاید اضافه گویی باشد و توضیح واضحات و اظهار فضل بیجا در مقابل دوستانی که در شناخت تاریخ این مرز وبوم صاحب نظرند.تنها آرزو می کنم که ایران و ایرانی از جشن و شادمانی بیشتر بشنود و بداند تا از سوگ و اندوه.

2- در این مجال به مزدک می پردازیم و آرا و اندیشه های او ، و تلاش می کنیم تا تصویری به دور از تعصب از این مرد به دست آوریم.او که در پس ابر های شایعه و افترا همواره باقی مانده و کمتر کسی او را آن گونه که هست شناخته است.گروهی سینه چاک ومرید او هستند و گروهی دیگر دشمن قسم خورده ی او. امیدوارم بررسی ما و بازخوانی پرونده ی مزدک در روزنه ی تاریخ به دور از این مسایل باشد.از دوستان گرامی تارنمای آذرگشنسپ که مرا در گردآوری مطالب درباره ی مزدک یاری رساندند صمیمانه سپاسگزارم.

3- این بار دو لینک دیگر را هم به وبلاگ افزوده ام.یکی با عنوان «از ناصر پورپیرار» متعلق به آقای پورپیرار است و در آن می توانید با نظرات و آرای ایشان درباره ی تاریخ ایران آشنا شوید.در دیگر وبلاگ با عنوان«پاسخ به پورپیرار» می توانید با نظر مخالفان آرا و اندیشه های ایشان آشنایی پیدا کنید.در واقع بارها می خواستم مطلبی را در نقد ارا و اندیشه های ایشان بنویسم اما کار های انجام شده از جانب دوستان به حدی کامل و مستند بود که مرا از هر گونه تکرار این نظرات بر حذر می داشت.لذا برای روشن شدن موضوع و دوری از یک سو نگری درباره ی این موضوع ترجیح دادم این دو وبلاگ را در دسترس علاقه مندان قرار دهم.بدون هیچ گونه قضاوت از شما دوستان که با نظرات آقای پورپیرار آشنایی ندارید درخواست می کنم سری به این وبلاگ ها بزنید.

4- دوست داشتم درباره ی انقلاب 57 و زمینه های آن هم مطلبی بنویسم اما نه مستند و همراه اسناد.تنها می خواستم نظر شخصی خودم و تحلیلی که از این انقلاب در بعد تاریخی آن دارم و مقایسه ی آن با چند انقلاب دیگر در دنیا را با شما در میان بگذارم.اما اکنون که مجالی برای این کار نیست.شاید هفته ی دیگر و پس از تمام شدن این دهه ی مبارک! دست به این کار زدم.

5- کمی هم از دیگر روزنه ها بگویم و پرچانگی ام را در این پیش گفتار (که دارد کم کم تبدیل به یک فصل می شود!) به پایان ببرم.دوستان ما در روزنه ی فلسفی در حال زدن پنبه ی فلسفه ی اسلامی هستند.اگر به بحث درباره ی فلسفه ی اسلامی علاقه مندید سری به این وبلاگ بزنید.روزنه ی طنز هنوز به نوشداروی طرح ژنریک می پردازد.برای کسانی که اهل ذوق و ادبند و تا به حال این کار مرحوم حسینی را نخوانده اند باید جالب باشد.در روزنه ی شعر هم دوستم سروش عزیز کار جدید و تازه ای را در معرض قضاوت شما قرار داده است.فکر می کنم ارزش خواندن را داشته باشد.قضاوت آن با شما

_________________________

مزدک

همان طور که پیش از این گفتم بحث درباره ی مزدک کار سختی است.او همواره در مظان اتهام بود چه پیش از اسلام و چه پس از آن.همواره یک شورشی و یاغی تلقی شد و حتی به عنوان یک فاسد جنسی در تاریخ مطرح شده است.اما آیا به راستی تمامی این تهمت ها یا بخشی از آن ها درست است؟مزدک را در تاریخ هرگز نخواستندکه بشناسند.در تاریخ پیش از اسلام پیروانش سرکوب شدند.پس از اسلام به فساد جنسی محکوم شد و در دوران شاه هم بی چون و چرا به عنوان یک بت و سمبل مطرح شد و هیچ کس انگار نخواست او را به درستی بشناسد.

برای شناخت مزدک قصد دارم ابتدا از دشمنان او آغاز کنم.سرشناس ترین آنان خواجه نظام الملک توسی است.او در سیاست نامه ی خود مزدک را چنین معرفی می کند:«نخستین کسی که اندر جهان مذهب معطله آورد مردی بود که اندر زمین عجم بیرون آمد و او را موبد موبدان گفتندی، نام وی مزدک بامدادان به روزگار ملک قباد بن فیروز پدر نوشیروان عادل».اما خواجه نظام الملک حمله را به مزدک آن جا آغاز می کند که می گوید:«...و مزدک گفت:مال بخشیده ای است میان مردمان که همه بندگان خدای تعالی اند و فرزندان آدمند.باید که مال یکدیگر خرج کنند تا هیچ کس را بی برگی نباشد و درماندگی و متساوی الحال باشند.».ابوریحان بیرونی هم در کتاب «آثار الباقیه عن القرون الخالیه» دربارهی او می نویسد:«مزدک ...بر مردمان در زن و مال اشتراک قایل شد.»

مرحوم دکتر زرین کوب می نویسد:«درباره ی مزدک و جنبه ی انقلابی آیین او در منابع زرتشتی و غیر زرتشتی قدری مبالغه کرده اند.اطلاعات درباب این آیین در واقع فقط از منابع مخالف آن ماخوذ است و متاسفانه چیزی از آثار مزدکیان باقی نمانده است.» در همین آغاز کار می توان به این نکته رسید که ایدئولوژی مزدک جنبه ی شورش و قیام نداشته است.خواجه نظام الملک به این نکته اذعان دارد که:«...پس دعوی پیامبری کرد و گفت:مرا فرستاده اند تا دین زرتشت تازه گردانم که خلق معانی زند واستا فراموش کرده اند و فرمان های یزدان نه چنان می گذارند که زردشت آورده است.»پس مزدک دین زرتشت را نفی نکرده بلکه هدفش تازه ساختن این دین و جلوگیری از تحریف آن است.واژه ی به دین از همین جا ناشی می شود و این واژه را به یکی از پیروان مانی به نام زرتشت خرگان مشهور به بوندس نسبت می دهند که دو قرن قبل از مزدک در رم به بیان عقایدی مشابه او پرداخته و آن را درست دین دین نامیده بود.

بیایید کمی هم مزدک را به عنوان یک انسان و فرای دیدگاه هایش بشناسیم. بسیاری به سبب تشابه عقاید او با زرتشت خرگان او را اهل فسا یا استخر فارس می دانند که محل فوق الذکر زادگاه زرتشت خرکان است.برحسب روایت طبری او در محلی به نام مندریه در ساحل شرقی رود دجله و در محل کوت العماره ی امروزی قرار دارد.به موجب روایات او در روزگار خشک سالی به بارگاه قباد رفت و او را به آیین خود خواند.می توان حدس زد که قباد به دلیل نگرانی از دخالت دیگر موبدان به او میدان داده و او را موبد موبدان کرد.در تاریخ می خوانیم که: «مزدک ...قباد را راضی کرد تا انبار های گندم دولتی را به روی گرسنگان بگشاید.»

(تاریخ ایران ، تالیف پیگولوسکایا و دیگران ترجمه ی کریم کشاورز ج 1 ،ص 113). دکتر زرین کوب نیز در جایی می نویسد:«مزدک در آن تنگی و قحطی که مردم را به جان آورده بود به دستوری شاه اعلام کرد که هر کس نان از مردم گرسنه باز دارد سزایش مرگ باشد.مردم نیز شوریدند و انبار های توانگران را غارت کردند.» (تاریخ ایران پس از اسلام تالیف دکتر زرین کوب ، ص203).قاد پس از این واقعه با یک شورش عمومی به تحریک موبدان و اشراف رو به رو شد.شورشیان او را از سلطنت خلع و برادرش جاماسپ را به تخت نشاندند.در تاریخی که مشخص نیست(398 یا 499 میلادی قباد یه یاری دوستان از زندان گریخت و نزد هیاطله رفته و به یاری آن ها دوباره به سلطنت رسید.اما قباد دیگر مزدکیان را یاری نکرد. چندی بعد نیز شروع به تقویت موبدان کرد و بنای تعرض به مزدکیان را گذاشت. آن چه از این پس می دانیم و در سیاست نامه هم چنین نقل شده است این است که مزدکیان پس از مناظره ای که مزدک با موبدان داشت و شرح آن در سیاست نامه آمده است به تحریکات انوشیروان پسر قباد قتل عام شدند.در ابتدا برگزیدگان این آیین(که به روایتی زنده به گور شده اند) و سپس دیگران.این واقعه در حدود 529 میلادی روی داد.از این پس مزدکیه فرقه ای سری شد که تنها با آمدن اسلام و پس از دوران ساسانی فرصت قیام وخود نمایی یافت.

_________________________

تا این جا به مزدک و زندگی او پرداختیم.بحث داغ دیگری را دربارهی عقاید و اندیشه های او در پیش داریم و امیدواریم صاحب نظران ما را در تکمیل این بحث ها یاری کنند.

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 15 بهمن، 1384 -

پیش گفتار:

1- وبلاگ روزنه ی طنز به روز شده و مشتاق دریافت نظرات شما هستیم.البته همان طور که پیش از این گفتم، این وبلاگ مطالب طنز را در قالب هایی که پیش از این کمتر در معرض قضاوت خواننده ی عام قرار گرفته است، را منتشر می کند.آثار طنز پردازان بزرگ ایران و حتی در سطح بین المللی از آثار ترجمه شده ی موجود استفاده خواهد شد.فکر می کنم از خواندن مطالب آن لذت ببرید.لینک این وبلاگ در کنار صفحه موجود است.

2- این روز ها دربین دوستان ما در دیگر وبلاگ های تاریخی دوباره بحث درباره ی مسئله ی آقای پورپیرار و نظرات تاریخی ایشان درگرفته است.گرچه من در هر دو طرف دوستانی دارم که به این جانب اظهار لطف می کنند،اما درباره ی ایم موضوع من موضع بی طرف نداشته و همواره صحت نظرات آقای پورپیرار را مورد تردید دانسته ام و در توضیح نظر خود مطالب مفصلی برای گفتن دارم، اما گمان می بم با توجه به اظهارات و مطالب علمی دوستان دیگر، بیان این صحبت ها بی فایده و زیاده گویی باشد.در هر صورت چنان چه پیش از این هم با دوستان در میان گذاشته ام، این وبلاگ حاضر است مطالب مستند و علمی طرفداران و مخالفان آقای پورپیرار را با ذکر منبع و البته پرهیز از توهین، درج کند.امیدوارم دوستان این دعوت را بپذیرند.

3- در این مدت من به وبلاگ جالبی درباره ی آیین یحیی (ع) برخوردم که برای معرفی این آیین و ارایه ی اطلاعات در این باره برپا شده است.لینک این وبلاگ را هم می توانید از کنار صفحه با عنوان «قوم از یاد رفته» پیدا کنید و از مطالبش لذت ببرید.

______________________________________________________

مانی و مزدک - 2

اما کمی هم از تشکیلات و طبقه بندی این آیین کهن بشنویم و سخن را به پایان ببریم.پیروان این آیین همان گونه که بسیاری از آشنایان به تاریخ این مرز و بوم می دانند، به دو گروه و صدیقین ( برخوان ها) و سماعین ( نیوشاکان) تشکیل می شود.گزیدگان این فرقه از اهل زهد بوده و تجرد اختیار می کردند. آن ها شاید از جهاتی شبیه به راهبان بودایی بودند، و نکته ی جالب این که زنان هم برای پذیرفته شدن در این گروه منعی نداشته اند.اما سماعین یا همان نیوشاکان به طور کلی مجبور به انجام هیچ یک از این عبادات سنگین و ریاضت کشیدن ها معاف بودند.می توانستند کسب و کار کرده و حتی گوشت بخورند( البته با این شرط که حیوان را خود نکشند.) حتی می توانستند تاهل اختیار کنند.البته به طور کلی مانویان درباره ی تجرد اصرا زیادی نمی کرد. این گروه را می توان پشتوانه ای برای گروه نخست دانست. مانویان به تناسخ هم معتقد بودند.

از معابد مانوی تنها چند مورد تا چند دهه ی پیش در آسیای مرکزی باقی مانده بود و نگارنده در حال حاضر اطلاع ندارد که آیا آثاری از این معابد به جا مانده باشد یا خیر.به هر حال از تصاویر به جا مانده می توان فهمید که اصولا دارای معماری ساده ای دارد.نماز آیین مانوی هفت بار در شبانه روز بوده و جهت آن هم رو به آفتاب بود.از دیگر تکالیف این آیین، می توان به سماع اشاره کرد که خواندن سرود بود. و نیز اعتراف سالیانه.اعتقاد مانویان بر این است که مانی در شبی از سال از آسمان نزول کرده و با اعتراف آن ها در این شب گناهانشان بخشیده می شود.دیگر تکلیف دینی آن ها، روزه در هفت روز از ماه، به ویژه در یک شنبه ها و یک روزه ی یک ماهه است.مجالس دینی و صدقه دادن هم در این آیین مرسوم بود.عزاداری عمومی آن ها هم مراسم شهادت مانی است.در تشکیلات این آیین به هفتاد و دو اسقف، که در راس آن ها دوازده معلم و یک معلم عالی وجود دارد.گناهان کبیره برای سماعین عبارت بود از قتل، سرقت، زنا، سحر، بخل و کذب. اما درباره ی صدیقین آیین های سخت و طاقت فرسا بوده که از فرط عجیب بودن گاهی غیر واقعی می نماید.

در این جا بحث مانی را به پایان می بریم.این هفته قصد داشتم تا بحث مزدک را هم آغاز کنم. اما از بد حادثه فرصت و توانی برایم باقی نمانده است.از همه ی شما دوستان عزیز عذر خواهی می کنم. هفته های آینده به مزدک خواهیم پرداخت و بر آن هستم تا بحث جامع و مفصلی درباره ی مزدک انجام دهم.زیرا که مزدک از ابهام بر انگیز ترین چهره های تاریخ ایران است. از سویی عده ای او را قهرمان و عده ای دیگر او را یک یاغی و انسانی منفور وصف می کنند.امیدوارم پاسخ من به این پرسش ها قانع کننده باشد و دوستان و صاحب نظران هم در تکمیل این بحث ما را یاری کنند.

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 26 دی، 1384 -
مانی

پیش گفتار:

از این که مدت مدیدی موفق به به روز کردن وبلاگ ها نشدیم، از شما

خواننده ای که این سطور را می خوانید، پوزش می خواهم.این هم از

طنز روزگار است که گروه نویسنده گان ما فقط دو عضو ثابت دارد و

همین امر هم نارسایی های بسیاری را ایجاد می کند.از تمام دوستانی

که با من و سروش عزیز در تماس هستند و امکان همکاری را حتی

برای یک مطلب دارند، تقاضا می کنیم با ما همکاری کنند.برای چندین

و چندمین بار تاکید می کنم که این وبلاگ هیچ خط فکری مشخصی را

نماینده گی نمی کند.تمامی سلایق و گروه ها را به همکاری فرامی خوانیم

تا در کنار هم بودن و تحمل مخالف را با هم به شکل اصولی آن تمرین

کنیم.

دیگر این که وبلاگ طنز ما هم پس از این دردسر های اخیر به روز شده

و رسما افتتاح شد.همان طور که پیش از این هم گفتم مطالب این وبلاگ،

به طور عمده انتشار قسمتی از طنز این مرز و بوم است که نزد عوام مهجور

مانده است.من فکر می کنم کار جالبی از آب در آمده است.از بازدید آن به

یقین پشیمان نخواهید شد.

________________________________________

مانی و مزدک

بحث درباره ی مانی و مزدک و حرکت این دو در تاریخ این مرز بوم حداقل

برای شخص من از اهمیت ویژه ای برخوردار است.دلیل این مطلب هم آن

است که تاریخ نگاری و تحقیق درباره ی این دو همواه با سهل انگاری و

گاهی اوقات غرض ورزی هایی همراه بوده است.اصولا زندگی این دو تن

به خصوص مزدک با ابهاماتی همراه است.اتهاماتی که به مذهب و اصول

فلسفی این دو زده می شود و سیاه نمایی های برخی تاریخ نگاران راه را

برای یک تحقیق اصولی دشوار می سازد.اما در این جا ما سعی می کنیم تا

به دور از غرض ورزی هر آن چه از زبان دوست و دشمن درباره ی روح

تعلیمات مزدک و مانی می دانیم بیان کنیم و در آخر به یک جمع بندی اساسی

از این بحث برسیم.

بهتر است ابتدا درباره ی مانی سخن بگوییم و ببینیم او که بود و چه می گفت.

آن چه از مانی و زندگی او می دانیم به نسبت بسیار بیش از دیگر شخصیت ها

در دوران پیش از اسلام است.این اطلاعات به لطف باقی ماندن کتاب هایی از

او، به ویژه«شاپورگان» و نیز قطعاتی که در حفاری های«تورفان» و مصر

به دست آمده، قابل تایید و استناد است.گفته می شود که او در 216 میلادی در

بابل و در قریه ای به نام مردینو که گفته می شود محل بغداد کنونی است به دنیا

آمد.پدر و مادرش هر دو از خاندان نجبای قوم پارت بوده اند.نام پدرش«پاتک»

از اهل همدان بوده و پس از تولد مانی از بابل کوچیده و به دشت میشان رفته و

در میان قومی با عقاید گنوسی زندگی می کند.مانی در این ایام رشد و بالندگی در

محیطی با عقاید و مذاهب گوناگون رشد می کند.این مسئله داعیه ی پامبری را در

ذهن او قوت می بخشد.مذهب مانی با تاثیر از عقاید عیسوی، گنوسی، بودایی و

آیین های محلی در ایران پدید آمد.او در 25 سالگی دعوی پیغمبری کرد و در

روزگار ملک اردشیر به خراسان رفت تا از پسر اردشیر،«کوشان شاه» کمک

بخواهد.سپس به تیسفون باز آمد و در حدود 243 با جلوس شاپور اول به دربار او

آمد. شاپور البته به دین او نگروید اما او را بیرون هم نکرد و به او مساعداتی هم

کرد.اما این وضع دیری نپایید.در اواخر عهد هرمز، موبدان به سخن چینی از او

پرداختند و سرانجام بهرام، به تحریک موبدی «کرتیر» نام، او را بازداشت کرد و

او را در277 مبلادی کشت.اما با این که این آیین پس از مرگ مانی با قلع و قمع و

کشتار پیروانش روبرو بود، این مانع از انتشار مسلک مانی نشد و این آیین حتی در

قرن سیزدهم در اروپا هم یافت شد.تحقیقات دو تاریخ نگار مشهور، جکسون و بورکیت

نشان می دهد که گروهی که به تهمت مانی گری و زندقه (به زعم کلیسا) در البی در

جنوب فرانسه به حکم کلیسا در این قرن نابود شدند، به راستی مانوی بودند.این مساله

با وجود این قلع وقمع و سرکوب کمی عجیب به نظر می رسد. از آثار او گویا فقط

کتاب شاپورگان به فارسی است و دیگر کتب او به سریانی، زبان مادری اوست.

آیین مانی ترکیب جالبی از ادیان و مذاهب پیشین خود است.اما درباره ی رسولان پیش

از خود به طور عمومی نظر انکار دارد.دین موسی و تورات را منکر است و آن عیسی

را که در اورشلیم به دست یهود کشته شد شیطان می خواند.با این وجود خود را از سوی

عیسی ماذون می داند و آیین خود ار تکمیل تعالیم عیسی، بودا و زرتشت می داند.قراین

موجود در این مذهب نیز این مساله را تایید می کند.او اصل ثنویت را از زرتشت و تعالیم

بودا را در اخلاق و عرفان، گرفته است.گرچه او از انجیل های چهارگانه و نیز از تعالیم

زرتشت جز اطلاعات مبهمی در دست نداشته است و آن چنان که به نظر می رسد آیین

او غیر ابتکاری و دیکته شده نیست.البته در این آیین هم مساله ی نور و ظلمت، نقش

اصلی را ایفا می کند.

آیین مانوی،بر پایه ی نور و ظلمت بنا شده، اما در این آیین این دو اصل به هم آمیخته

شده اند.قلمرو نور، متعلق به پدر عظمت، با قلمرو ظلمت، متعلق به سلطان ظلمت، از

زمان پیدایش آدم اول به هم در می آمیزند و مرزی میانشان نیست.در نتیجه نجات از

ظلمت تنها با دوری انسان از آلایش های دنیوی، حتی توالد و تناسل حاصل می شود.

نجات نهایی و رستگاری ابدی هم با تفکیک کامل نور و ظلمت ممکن است که این،

منوط به فنای کامل جهان مادی است.

تا این جای کار به زندگی مانی، تعالیم و عقایدش پرداختیم.هفته ی آینده، ضمن به پایان

بردن این بحث، سخن درباب مزدک را اغاز می کنیم و امیدواریم تا حدودی به برخی از

اتهاماتی که چهره ی او را مخدوش کرده، پاسخ دهیم.

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 10 دی، 1384 -
ثنويت درآيين زرتشت

آغاز کلام؛ پیش متن:

به تمامی دوستان روزنه ی تاریخ که در این مدت کوتاه با ما همکاری

داشته و یا با نظرات خود به هر طریق ما را در بهتر شدن این وبلاگ

یاری کرده اند درود فرستاده و از تمامی آن ها متشکریم.در این مجال

و هفته های آینده سعی داریم تا تاریخ پیش از اسلام و زمینه های فکری

ایجاد شده در آن روزگار را به بحث وبررسی گذاشته و به نتیجه ای

روشن در آن باره برسیم.در این هفته و هفته های آینده به بحث درباره

زرتشت پرداخته و این بار آیین او را و ثنویت در آیین زرتشتی را

مورد بحث قرار می دهیم.سپس با نگاهی به مکتب و تفکر مانی و بعد

مزدک که از مهم ترین جنبش های فکری تاریخ پیش از اسلام هستند،

و متاسفانه درباره ی آن ها بسیار عجولانه و به اعتقاد من در مواردی

خصمانه برخورد شده است،امیدوارم به تصویر روشنی از ایران در

دوره ی پیش از اسلام برسیم.اما پیش از پرداختن به زرتشت و آیین

او لازم است نکاتی را با شما دوستان گرامی در میان بگذارم.

1) تمامی مطالب این وبلاگ تاکنون حاصل کار بنده، شاهین نصیری

بوده و منابعی که در این راه مورد استفاده قرار داده ام را در پایان هر

مبحث ذکر خواهم کرد.روش و رویه ی عمده ی وبلاگ های روزنه،

آموزشی است.هر مطلب این سری وبلاگ ها برای معرفی نمونه های

موفق و کارهای باارزش، اصولی، و علمی در تاریخ، شعر، فلسفه، و

سایر زمینه هاست.باز هم از شما درخواست می کنم اگر مطلبی را

برای هر یک از وبلاگ های ما مناسب دیدید، با ارسال آن ما را در

پربار ساختن این وبلاگ یاری کنید و به جمع گروه نویسنده گان ما

بپیوندید.

2) این مژده را نیز به تمامی دوستان روزنه می دهم که وبلاگ دیگری

هم به جمع وبلاگ های روزنه اضافه شد.«روزنه ی طنز» که لینک آن

را در کنار صفحه ملاحضه می فرمایید، با تمرکز ویژه برشعر طنز امروز

و با دوری از هزل، طنز اجتماعی را به دوستان عزیز ارایه می دهد.البته

این به معنای رد کردن و کوبیدن طنز خیابان و جوک های عامیانه نیست،

اما رویکرد این وبلاگ چنین طنزی نیست و به طور کلی با اهداف تاسیس

این وبلاگ ها مغایر است.امیدوارم مطالب خواندنی این وبلاگ مورد توجه

شما قرار گیرد.سری به این وبلاگ خواندنی بزنید!

3) اما بعد درباره ی روزنه ی تاریخ، بنا بردلایلی تصمیم گرفتم تا به دوره ی

تاریخی سلوکیان و اشکانیان نپردازم.این به معنای بی اهمیت پنداشتن این دوره

نیست، اما از آن جا که هدف و خواست اصلی من پرداختن به حرکت های مهم

اعتقادی ایرانیان در دوره های مختلف است، ودر واقع به دنبال روشن کردن

این مسئله هستم که ریشه های کامیابی یا ناکامی های تاریخی ایرانیان در کجا

نهفته است، بنابراین بررسی دولت طولانی اشکانیان را خارج از حوصله ی

این وبلاگ می دانم.با این همه علاقه مندان به تاریخ ایران می توانند با مراجعه

به وبلاگ«آریا نام» که لینک آن در کنار صفحه موجود است به اطلاعات مهم

و ارزشمندی درباره ی اشکانیان و سایر مطالب ارزشمند تاریخی دست یابند.

در واقع اطلاعات کامل و مستدل این وبلاگ جای اظهار بیشتری برای من باقی

نمی گذارد.بنابراین پس از یررسی ثنویت در آیین زرتشت به سراغ مانی ومزدک

می رویم.

4) در هفته های گذشته مطالبی را در جراید در زمینه ی تاریخ ایران دیدم که

سکوت و بی توجهی در قبا ل آن ها را اهما ل و کوتاهی می دانم.یکی مصاحبه

ای بود با یک شاهنامه پژوه ایانی به نام آقای سیامک وکیلی.او در مصاحبه ی

خود با نشریه ی «همشهری ماه» آبان به توضیح درباره ی کتاب جدید خود،

«معمای شاهنامه»پرداخته و در آن کتاب مدعی شده که شاهنامه دو نویسنده داشته

و بخش های اساطیری و حماسی آن کار یک نویسنده ی گمنام بوده، و گرنه خود

فردوسی نویسنده ای ضعیف بوده و قدرت سخن وری نداشته است.او به رغم این

که در این مصاحبه از فردوسی به دلیل حفظ و نگه داری شاهنامه ای که او آن را

«شاهنامه ی اصلی»می خواند تجلیل کرده، اما این اندک دلایلی که او در فرصت

کوتاه مصاحبه اش بیان داشته برای قضاوت درباره ی او و این نظریه ی جسورانه

کافی نبود.متاسفانه تاکنون نتوانسته ام به این کتاب دست رسی پیدا کنم.از کلیه ی

دوستان علاقه مند به تاریخ که کتاب مذکور را در اختیار دارند تقاضا دارم پس از

مطالعه ی دقیق، نظر خود را به ایمیل شخصی من ارسال دارند.

shahin1366_n@yahoo.com

از آن جا که شاهنامه سند ملی ماست و تنها حوزه ی ادبیات را در بر نمی گیرد،

بلکه ی تاریخ اساطیری ما و از عوامل مهم و جریان ساز تاریخ ایران می باشد،

ادعای یاد شده بسیار مهم بوده و چه بسا منظور دیگری در پس آن نهان باشد.این

کتاب در طول تاریخ همواره با نام فردوسی عجین بوده و در بوستان سعدی هم ما

به این مساله برخورد کرده ایم.اکنون نمی توان به سادگی و بدون وجود دلایل کافی

خلاف این ادعا را پذیرفت.

5)مطلب دیگری که در روزنامه ی شرق به آن برخوردم، جوابیه ی چند تن از

تاریخ پژوهان به مقاله ای در این روزنامه درباب ایران پیش از اسلام بوده است.

در این جوابیه که خطاب به آقای مرادی غیاث آبادی(اگر اشتباه نکرده باشم)نوشته

شده بود، ادعا شده بود که زرتشت در دوره ای حدود 5000 سال پیش از جنگ

مشهور تروا می زیسته و مزدک هم شورشی بی سر و پایی بیش نبوده. اولی را در

همین وبلاگ مورد بحث قرار دادم و گفتم که براساس کار مرحوم دکتر زرین کوب

تاریخ سنتی زرتشتیان که زرتشت را در 600 سال پیش از میلاد معرفی می کند به

حقیقت نزدیک تر است.درباب مزدک نیزبه تفضیل سخن خواهم گفت و نشان خواهم

داد که این گونه نیست.از این طریق از آقای امید عطایی فرد وسایر دوستان ایشان ،

درخواست می کنم دلایل خود را برای چنین ادعایی با بنده در میان گذارند.گمان می

کنم چنین برخوردی با آیین مزدک کمی بی انصافی باشد و تنها با مراجعه به آرای

کسانی همچون خواجه نظام الملک و یا حتی دانشمندی چون ابوریحان بیرونی، در

این باره قضاوت کرد.

این همه زیاده گویی را برمن ببخشایید.اکنون به موضوع اصلی می پردازیم.

__________________________________

چنین گفت زرتشت

این جمله روی جلد کتابی از نیچه تا مدت ها موضوع محافل ادب و فلسفه در اروپا

بود.اما آن چه ما امروز به آن می پردازیم نه درباب اندیشه ی نیچه که درباره ی

جان کلام زرتشت است.آیا آیین زرتشتی و ثنویت آن آیین با پذیرش خداوند یگانه

متعارض است؟ خدای زرتشت یگانه است یا دوگانه؟ و سوالاتی از این دست.

مرحوم دکتر زرین کوب در کتاب«نه شرقی،نه غربی،انسانی» می نویسد:

"چنان که از سخنان او[ زرتشت] بر می آید ثنویت اساس فکر اوست.زرتشت

جهان را آوردگاه دو قوه ی ابدی: خیر وشر می داند که هر دو نه فقط در امور

معنوی و اخلاقی که در قلمرو امور مادی و جسمانی نیز تجلی می دهد.این

ثنویت با آن چه در ادوار بعد ظاهر می شود و روح را در برابر جسم قرار

می دهد تفاوت داردو در واقع از فکر زهد و عزلت و دنیا گریزی خالی است.

با این حال بین دوسوی این ثنویت تعادلی نیست.یک سو هرمزد است و درکنار

او سپنتا مینو است و در سوی دیگر جز اهریمن(انگره مینو) نیست.البته انگره

مینو در برابر سپنتا مینو است.در این صورت چیزی مقابل اهورامزدا نیست.

بدین گونه ثنویت زرتشت تعادلی ندارد ودر آن از اول قهر و غلبه ی قوه ی خیر

مسلم است..." اما با این تفاصیل گروهی از ایران شناسان صال وجود ثنویت در

آیین زرتشت را انکار یا مورد تردید قرار داده اند.اما در تعالیم مانی هم ثنویت

بدون تعادل است و درآن جا در برابر«سلطان عظمت»، آدم اول قرار دارد.اما

در مقابل«پدر عظمت» چیزی در مقابل خود ندارد.اما این نکته را باید در نظر

داشت که این ثنویت نه به این سادگی است که می پندارید.در بین ایرانیان قدیم

دو گونه خدا بوده؛« دئوا»ها و«اسورا» ها.این دوگونگی درآیین زرتشت به

دوگانگی تبدیل می شود.اما تفاوت زرتشت با ثنویت های پیش از خود در چه

چیزی بود؟ به عقیده ی هنینگ که نظرات او را پیش از این درباره ی زرتشت

معتبرتر از سایرین دانستیم؛ این تفاوت،هم در نوع ثنویت و هم در اعتقاد او به

آزادی انسان در انتخاب میان خیر و شر وجود دارد.در تعلیم او، انسان دارای

مرتبه ای است و وجودش در اصلاح این عالم بی اثر نیست.خدای زرتشت،

برخلاف خدای عیسی، خدای رحم و شفقت نیست.بلکه خدای راستی و عدالت

است و بد کردن با بدان را لازمه ی دادگری می داند.بدین گونه ثنویت زرتشت

دارای جنبه ی اخلاقی قوی بوده و بنایش بر ستایش راستی است.

در دیگاه زرتشت زمین،آب،هوا و آتش که عناصر تشکیل دهنده ی هستی اند،

باید پاک و بدون آلایش بمانند و آلایش آن ها گناه تلقی می شده است.از این جا

بود که زرتشتیان را به غلط آتش پرست می خواندند.مردگان را نیز به خاک

نمی سپردند، بلکه آن ها را در دخمه ای بر فراز کوه ها قرار می دادند تا آن

که گوشت پلشت را مرغان بکنند و استخوان ها برای زمین بماند.

گرچه 200 سال است که اوستا مطالعه می شود، اما قسمت عمده ای از آن،

شامل گات ها بی ربط و معما گونه جلوه می کند و مطالب واضحی را به ما

نمی دهد.اوستا قدیمی ترین سند ادبی و ایدئولوژیکی مردم ایران است و به

هیچ گروه و طبقه ی خاصی تعلق ندارد.همان طور که قبل از این اشاره ای

داشتیم، قدیمی ترین بخش های آن بین قرون 6 تا 8 پیش از میلاد و در محل

زندگی قبایل شرقی، اجداد تاجیک های امروزی به وجود آمد.بخش های دیگر

آن هم در دورانی حدود 4 قرن پس از میلاد مسیح شکل گرفت.لذا می توان

اوستا را یکی از عوامل تاریخ باستانی مردم ایران دانست.تاثیر اوستا در

توسعه ی فرهنگی مردم ایران بسیار مهم است و اکثر آثار ادبی بزرگ ایران

تا قرن هفتم تاثیری از زرتشت گرایی در خود دارند.

_______________________________
منابع:

1-«نه شرقی،نه غربی،انسانی»/ دکتر عبدالحسین زرین کوب

2-«اساطیر ایران»/ مهرداد بهار

3-«نور و ظلمت در تاریخ ادبیات ایران»/ میخاییل ای.زند

ترجمه ی اسد پورپیران فر

_______________________________

توضیح: از آن جا که این جانب زرتشتی نبوده و تنها از منظر تحقیقی در

این نوشته ها اظهار نطر می کنم،هم وطنان عزیز زرتشتی ببخشایند و

این نوشته ها را به چشم دشمنی ننگرند.اگر در آن چه نگاشته شده، خللی

مشاهده می نمایید استدعا دارم با بیان آن ما را در پیشبرد هدف خود یاری

کنید.با تشکر

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 23 آبان، 1384 -
آيين مهر

آیین مهری و کیش زرتشت

هفته ی گذشته به پیدایش آیین مهر اشاره داشتیم و دیدیم چگونه جدایی میان اجداد

مشترک ایران و هند سبب تفاوت عمیقی در روحیات و عقاید آن ها شد.اکنون با هم

نگاهی به ظهور و افول این آیین در بین ایرانیان می اندازیم.

در واقع هر جند در دوره ی هخامنشی نام مهر فقط در کتیبه های اردشیر دوم وسوم

و آن هم با نام اهورامزدا و آناهیتا ذکر شده،اما از وجود اعلام بسیار چنین بر می آید

که این پروردگار در بین عامه ی مردم شهرت و قبول تمام داشته است.به هر حال این

خدا،یعنی میترا خدایی است اجتماعی و پرستش او بسیار کهنه است.مهر در اوستا با

لفظ میثرا(Mithra) ودر پارسی باستان و سانسکریت میترا آمده است.گذشته از ودا

و اوستا نام این خداوند آریایی در لوحه ای از سده ی چهاردهم پیش از میلاد نیز ثبت

شده است.در این لوحه در 1906 میلادی در بغازکوی پیدا شده،به زبان میخی وهتیت

است وآن متن یک معاهده است،میترا و سه خداوندگار دیگر(ایندره - ورونا - ناستیه)

گواه گرفته شده اند.اما مهر در اوستا: در پنج سرود گات ها،در اشتوت گات به میترا

بر می خوریم که آن هم به معنای پیوند و پیوسته گی و تعهد به کار رفته است.در این

بخش از اوستا،میترا ایزد فروغ و جاودانگی نیست ونباید هم باشد.چرا که در این دین

یعنی آیین زرتشت یکتا پرستی وجود دارد وخدایی جز اهورامزدا نیست.در بخش های

دیگر اوستا بسیار از مهر یاد شده است.

مهر در مزدیسنا ایزد پاسبان عهد و پیمان است.در مهریشت در پاره ی دوم آمده:مهر

و پیمان با هر که بسته شود درست است.خواه با مزدا پرست و خواه با پیرو یک دین

دروغین.

همچنین مهر نزد ایرانیان فرشته ی پیروزی و رستگاری است.جنگاوران در کارزار از

او یاری می خواستند،چنان که کورتیوس روفوس که در سده ی نخست پیش از میلاد

می زیسته نوشته:«داریوش سوم چون در نزدیک شهر اربل به گزند سپاه اسکندر

پی برد،پس از سرکشی به سنگر های سپاهیان...به ستایش ایستاد واز خورشید و مهر

وآذر جاودانی یاری خواست.تا آن چنان که در پارینه نیاکانش را یاری کردند او را نیز

یاری کنند.

تا این جا درباب اهمیت مهر و آیین مهری و چگونگی گسترش آن در سر تاسر گیتی،

با شما سخن گفتیم.حال مرور بسیار کوتاهی بر تعلیمات این آیین خواهیم داشت.

مهر پرستی،زروان اکرانه ی اوستا را که علت و اصل اولیه ی وجود، و زمان خدایی

شده بود،در رأس سلسله مراتب خدایان خود قرارمی داد.این رب النوع حرکت و سیر

ستارگان را تنظیم می کرد و در نتیجه حاکم مطلق بر همه ی موجودات بود.این نظام

نیمه دینی و نیمه علمی که نه در انحصار ایرانی بود و نه برای مهر پرستی تازه گی

داشت،دلیل مقبولیت این آیین در جهان رومی نبود،واین دین ایرانی توده های مردم

را به وسیله ی آداب خود جلب نکرد.مراسم سری این آیین که در غار ها انجام می شد

بیشتر جهت ایجاد هیبت و رعب بود.اما شرکت در خوردن غذا های نیایشی آن ها فقط

باعث تسلی و فوت روحی می شد.ام نکته ی مهم این است که ایران ثنویت را به عنوان

یک اصل اساسی وارد مذهب کرد و همین اصل بود که تفاوت اساسی مهر پرستی را با

دیگر ادیان اشکار می سازد.البته اگر منظور از ثنویت را تضاد روح و ماده یا جسم و

جان و عقل و مکاشفه بدانیم،این عقیده از مدت ها پیش در فلسفه ی یونانی ها مورد

بحث و بررسی قرار گرفته بود.ولی وجه امتیاز مغان در این بود که اصل شر وبدی را

به مرحله ی خدایی رساند.به این ترتیب ارواح نیز به دو دسته ی ارواح خبیث و ارواح

نیک خواه تقسیم می شدند.به حتم عقایدی همچون این در آیین مهر پرستی تعلیم داده

می شد.با وجود این خوانندگان ما نخست از یاد نبرند که ما در باره ی یک آیین باستانی

و تا حدودی بدوی سخن می گوییم و در ثانی آیین مهر به لحاظ سخت گیری که در باب

اصول اخلاقی و تزکیه ی روح زبان زد بود و پس از قرن ها چنان اثری در روم بر جا

نهاد که تا سالیان دراز روم باستان را تحت الشعاع خود قرار داد.ثنویت ایرانی نه تنها

مفهوم مابعد طبیعی نیرومندی بود،بلکه پایه و اساس نظام اخلاقی بسیار موثری را بنا

می کرد کهاین امر عامل توفیق مهر در سده های دوم و سوم در جهان روم شد.

این دین وفاداری را گرامی می داشت و بی شک می خواست در مردم احساسی شبیه به

آن چه امروز شرف و آبرو تلقی می شود القا کند.مهر به گرو نده گان خود تعلیم برادری

می داد.همه ی نو گرویده گان خود را فرزندان یک پدر می دانستند.می توان به جرات گفت

که در تاریخ و در میان ادیان عهد عتیق هیچ دینی نبوده که تا این اندازه کمال پرست بوده

و به دنبال پاکی و صافی باشد.احترام به عناصر اربعه و نیالودن آن ها که در آیین زرتشت

نیز منعکس شده است.آن چه امروزه گروهی کوته فکر آن را«آتش پرستی»ایرانیان پیش

از اسلام می نامند.تمامی خدایان باستانی و اساطیری ملل گوناگون همسر یا معشوقه ای

دارند اما مهر پاکدامن و قدیس است.گر چه این خودداری از لذات جسمانی در آیین مهر

پسندیده بود،اما به نظر مهرپرستان خیر تنها در کف نفس نبود،بلکه و در کار وعمل نیز

بود.این آیین می آموزد که جهان عرصه ی برخورد نیکی و بدی است و هدف بشر باید

از میان بردن زشتی و برقراری نیکی در دنیاست.مهر پرستان در خلسه ی عرفان از خود

بی خود نمی شدند.اصول اخلاقی آن ها بیشتر مشوق و محرک بود تا رکود و سکون.

آن چه در این مجال آمد گذری بود کوتاه برآن چه مهر به پیروان خود تعلیم می داد.در این

آیین فرد پس از ورود به سلک این آیین و طی ازمایش هایی که در تاریخ گاه از آن ها به

آزمایش هایی جان فرسا و همراه شکنجه یاد شده است به این آیین وارد میشد.شرح دقیق

مراسم این آیین در حوصله ی این وبلاگ و خواننده گان آن نیست.با وجود این که این

مراسم ها در غار هاو سرداب ها به صورت مخفی برگزار می شده است ما به لطف یک

دست نوشته که گمان می کنم اکنون باید در موزه ی فلورانس محفوظ باشد،از چگونگی

این مراسم اطلاع کافی داریم.پس از کوبیدن خال بر بدن نوچه،او به تدریج و با توجه به

لیاقت احراز شده توسط او،به ترتیب به مناصب هفت گانه ی این آیین می رسید که عبارت

بودند از:کلاغ،همسر،سرباز،شیر،پارسی،پیک،خورشید و پیر مغان یا مرشد مرشدان.منبع

این اطلاعات کشیشی است در قرون چهارم و پنجم میلادی به نام ژروم.شرح منصب هریک

از درجات یاد شده خود بحثی جداگانه و مجالی دیگر می طلبد.

دراین جا بحث در باب آیین مهر را به پایان می بریم.اگر کمی در حوزه ی الاهیات پا نهادم،

دوستان صاحب نظر در این زمینه مرا ببخشند.غرض تبلیغ یک آیین کهن نبود.بلکه از این

رهگذر خواستم تا به معرفی مسلکی بپردازم که تاریخ ایران و روم را تا مدت ها متاثر از

تعلیمات خود کرده بود.همان گونه که در هفته های آینده در باب آیین زرتشت مختصر و در

باره ی مانی و مزدک به تفصیل سخن خواهیم گفت.

_______________________________________________________

منابع:

1-«مهر» تالیف ابراهیم پورداود

2-«نه شرقی،نه غربی،انسانی» تالیف دکتر عبدالحسین زرین کوب

3-«آیین میترا» نوشته ی مارتین ورمازرن-ترجمه ی بزرگ نادرزاد

4-«ادیان شرقی در روم باستان» نوشته ی فرانتس کومون-ترجمه ی محمد تقی مایلی

_______________________________________________________

یک توضیح:از این که وبلاگ های روزنه به طور هم زمان و منظم به روز نمی شود از شما

دوست و همراه عزیز پوزش می طلبم.امید واریم در آینده بتوانیم با کسب تجربه ی بیشتر و

کمک و یاری دوستان دیگر که همچنان چشم به راه شان هستیم! بتوانیم کاری فراخور آرمان

بلند مان انجام داده باشیم.

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 5 آبان، 1384 -